موضوع سخنرانی: رویکرد نظامند اسلامی به مدیریت
عنوان دوره: اولین دوره آموزشی و پژوهشی مدیریت اسلامی با موضوع طرح و نقد دیدگاهها و رویکردهای مختلف در حوزه مدیریت اسلامی
برگزار کننده: دانشگاه امام صادق علیه السلام
ارائه کننده: دکتر هادوی تهرانی
زمان: مرداد ماه ۱۳۸۷
متن سخنرانی:
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد الله رب العالمين، بارئ الخلائق اجمعين، عاصم قلوب الانبياء والمرسلين، والصلاه والسلام علي رسول الله صلي الله عليه وآله و سلم وعلي آله الطاهرين الطيبين، الهداهِ المهديين سيما بقيه الله في الارضين عجل الله تعالي فرجه الشريف
در آستانه ي مبعث نبوي، اين روز بزرگ را خدمت شما عزيزان تبريك عرض مي كنم و اميدوارم كه بتوانيم در اين فرصتي كه درخدمت شما هستيم، چهره اي از مبعث و آنچه كه در اين روز بزرگ بر بشريت عرضه شد، را با هم به گفتگو بنشينيم و بتوانيم جلوه هايي ازآن را تبيين كنيم. فردا روزي نبي خاتم (صلي الله عليه وآله وسلم) مخاطب به خطاب وحي اي شد كه مقرر بود هميشه ي تاريخ و در همه جا راهنماي بشريت باشد. فردا روزي پرونده ي نبوتي گشوده شد كه پرونده ي همه نبوت هاي گذشته را مي بست و در واقع با ظهور اين پيامبر، نبوت خاتمه پيدا مي كرد.
خاتميت ويژگي خاص اسلام است و ما اگر بخواهيم اسلام را درهر بعدي تفسير كنيم، نبايد از ويژگي خاتميت غفلت كنيم و اگر اسلام را با ساير اديان الهي مقايسه مي كنيم، نبايد ناديده بگيريم كه اسلام دين خاتم است، درحالي كه ساير اديان الهي هيچ يك دين خاتم نيستند. گاهي اوقات خاتميت اين گونه تفسير مي شود كه خداوند تبارك و تعالي پيامبري را فرستاد و بعد از اين پيامبر، پيامبر ديگري را ارسال نكرد، اما پرسش اين است كه آيا بعد از اين دين خاتم، مجال وامكاني براي نبوت ديگري بود؟ پاسخي كه به اين پرسش داده خواهد شد اين است كه خير، اگر امكان و زمينه اي براي نبوت وجود داشت، همان عاملي كه اقتضا كرد در طول تاريخ پيامبران فرستاده شوند، اقتضا مي كرد كه بعد از اين نبوت هم نبوت هاي ديگري باشد. بنابراين اگر اين دين، دين خاتم شد، به اين معناست كه بعد از اين دين، مجال و امكاني براي دين ديگري نبود. چرا چنين مجالي نبود؟
به اين نكته دقت كنيد، اين مقدمه به خاطر نتيجه اي است كه من در انتها از آن خواهم گرفت. چه چيز در اين دين وجود دارد كه در اديان گذشته نيست و باعث مي شود كه اين دين، دين خاتم باشد؟ دوعامل در ظهور و پيدايش نبوت هاي جديد نقش داشته است: عامل اول اينكه نبوت قبلي كامل نبوده و نياز به تكميل داشته است و نبي تازه اي فرستاده مي شد تا نبوت قبلي را تكميل كند، عامل دوم اين بود كه نبوت قبلي در گذر ايام گرفتار تحريف شده و منابع اصلي و آموزه هاي اساسي آن به گونه اي تغيير پيدا مي كرد كه راهي براي دستيابي به حقايق آن دين وجود نداشت. دي اين هنگام لازم بود نبوت تازه اي ظهور پيدا كند تا آموزه هاي اصيل نبوت پيشين را بيان كند و غباري كه چهره ي آن نبوت قبلي را پوشانده بود، كنار رود.
بنابراين اگر ديني، دين خاتم است و بعد از اين دين مجالي براي دين ديگر نيست، اين دين بايد دو ويژگي داشته باشد:
- بايد اين دين كامل باشد، يعني تمام آنچه را كه بايد از طريق وحي به انسان برسد، اين دين در برداشته باشد و چيز ي باقي نمانده باشد كه نياز به وحي داشته باشد.
- اين دين بايد مصون از تحريف باشد، يعني منابع اصلي و آموزه هاي اساسي اين دين در طول تاريخ دستخوش تغيير نشود و به گونه اي باشد كه امكان دستيابي به آموزه هاي اصيل اين دين براي يك محقق منصف وجود داشته باشد. چنين ديني مي تواند دين خاتم باشد.
در اديان ديگر غير از اسلام، ما شاهد هستيم كه يا همه ي حوزه هاي زندگي بشر در برگرفته نشد و در همه ي زمينه ها مطالبي وحياني وارد نشده است، يعني در واقع دين كاملي نيست و يا منابع اصلي وآموزه هاي اساسي دين، به گونه اي گرفتار تحريف شده كه دستيابي به آن منابع و آموزه هاي اساسي، امروز براي يك محقق منصف ممكن نيست. به عنوان مثال، مسيحيت تاريخي يعني آن چيزي كه امروز به اسم مسيحيت وجود دارد، آن چنان گرفتار تحريف در منابع وآموزه هاي اساسي شده است كه مسيحي شناسانِ محقق اعلام مي كنند امكان ندارد بتوان آموزه هاي اصلي مسيح را از آموزه هايي كه در طول تاريخ به آن اضافه شد تفكيك كرد.
من به اين مقدمه اشاره كردم تا به اين نتيجه برسيم كه خاتميت اسلام، كامل بودن اين آيين الهي را اقتضا مي كند، بنابراين همين طور كه اشاره شد، اسلام دين خاتم و دين كاملي است كه در تمام زمينه هاي حيات بشري پاسخي براي بشر دارد و در هر روزگاري هم به تناسب پرسش ها و زمينه هاي فكري كه وجود داشته، بخش هايي از اين حقيقت مورد كاوش واقع شده است.
موضوع بحث امروز ما، رويكرد نظام مند يا به تعبيري سيستمي به مديريت اسلامي است. البته من اينجا به عنوان يك متخصص مديريت صحبت نمي كنم و در واقع من متخصص مديريت نيستم، اما آنچه كه امروز خدمت شما عرض مي كنم، درواقع يك نظريه ي راهنما براي دريافت و كشف ديدگاه هاي اسلام درحوزه هاي مختلف علوم انساني است و در بعضي زمينه ها ما اين نظريه را تطبيق كرديم، از جمله در حوزه ي اقتصاد كه من در كتاب «مكتب ونظام اقتصادي» به آن پرداختم و جزوه اي كه در اختيار دوستان قرار گرفت در واقع، بخش اول اين كتاب است كه شامل تطبيق اين نظريه درحوزه ي اقتصاد مي باشد.
همين طور در حوزه ي سياست و حوزه ي مديريت تطبيق هايي صورت گرفته است كه اميدوارم تطبيق تفصيلي اين نظريه را دوستان ديگر عرضه كنند، از جمله جناب آقاي بخشي در برنامه فردا بيشتر به تطبيق تفصيلي اين نظريه بپردازند.
به هر حال بحث مديريت بحثي است كه به يك معنا پيشينه اي طولاني دارد، البته دانش مديريت به معناي امروزي، دانش كهني نيست، اما اصل و هويت مديريت پيشينه اي به قدمت انسان دارد و از زماني كه انسان با اين هويت انساني در اين زمين سكني گزيده است، مديريت يعني راهنمايي و هدايت و جهت دادن به انسان، معنا پيدا كرده و به تعبيري از آن زمان مديريت شكل گرفت.
اما بحث امروز ما يعني نگاه سيستمي يا نظام مند به حوزه ي مديريت يا ساير حوزه هاي حيات بشري، كاملاً جزء حوزه هاي مباحث جديد مطرح مي شود. شايد بسياري از مطالبي را كه شما در اين دوره خواهيد شنيد، از اين قبيل نباشد، يعني تلاش هايي براي كشف بعضي از عناصر يا بعضي از ويژگي هاي مديريت اسلامي باشد، اما اينكه اين تلاش ها بتواند در يك قالب نظام مند عرضه شود و عناصرش با يكديگر ارتباط منطقي داشته باشند، بحثي است كه شايد كمتر به آن پرداخته شده است. به همين دليل ما تلاش ما در اين بحث متمركز است، البته در اين فرصت كوتاه نمي توان بحث را به معناي واقعي عرض كرد و من نيز تخصصي به آن معنا، در مديريت ندارم. البته خدمت بعضي از دوستان كه اكنون اينجا حضور دارند، برخي اوقات پاره اي از مباحث مديريتي را مطرح كرده ايم و در بحث ساختار مديريتي حضرت امام رضوان الله تعالي عليه نيز كه يك پروژه ي كلان بود و محصول آن ۱۴ پروژه ي جزئي است، مشاركت اندكي خدمت دوستان داشته ام.
من در اينجا به مقدمه اي اشاره مي كنم راجع به اين كه انسان به يك معنايي ماده ي اوليه و به يك معنايي محصول نهايي مديريت است، يعني مديريت از انسان آغاز مي شود و به انسان ختم مي شود و سرو كار مديريت مستقيماً با موضوع انسان است؛ بنابراين تصويري كه ما از انسان داريم، در شكل و فرآيند مديريت نقش محوري دارد، و اينكه آيا انسان صرفاً جنبه ي مادي دارد يا نه، در كنار اين جنبه ي مادي يك جنبه ي معنوي نيز دارد وآن جنبه ي معنوي نيز تا نهايت مراتب معنوي امكان رشد دارد، در اينكه ما چگونه مديريت را سامان دهيم، تأثير گذار است. از طرف ديگر ارتباط انسان با جهان اطرافش و روابطي كه ما براي انسان با جهان تعريف و تفسير مي كنيم، نيز در مديريتي كه سامان پيدا مي كند نقش دارد. بنابراين مي توانيم نتيجه بگيريم كه مديريت بر مجموعه اي از باورها درمورد انسان و جهان استوار است.
اگر بخواهيم در باب اهداف مديريت صحبت كنيم، مديريت در واقع يك شدن را تعريف مي كند، آغازي را كه از انسان است، به يك انتهايي كه آن انتها هم انسان به يك شكل خاص و با ويژگي هايي خاص است، در نظر دارد. نظام مديريتي در واقع مجموعه ي رفتارها و روابط و سازمان هايي است تا آنچه را كه هست، به آنچه كه بايد باشد، تبديل كنيد.
آنچه ذكر شد، يك تصوير كلي از بحث مديريت است. اگر ما از مديريت اسلامي صحبت مي كنيم، بايد مباني، اهداف و نظامي كه در حوزه ي مديريت عرضه مي كنيم، برخاسته از اسلام باشد. نكته اي كه گاهي اوقات مورد غفلت قرار مي گيرد، اين است كه آنچه با اسلام ناسازگار نيست، با آنچه برخاسته ي از اسلام است، تفاوت دارد. ممكن چيزي با اسلام ناسازگار نباشد، يعني درحوزه ي عبور ممنوع قرار نداشته باشد، اما آن چيزي نباشدكه ضرورتاً اسلام آن را به عنوان يك مفهوم، يك ديدگاه، يك روش و يك راه معرفي كرده باشد. ما اكنون درحوزه ي اقتصاد اين بحث را به صورت جدي داريم و اين نكته را به دوستان دائماً تذكر مي دهيم كه ما درحوزه ي اقتصاد دو رويكرد مي توانيم داشته باشيم: يك رويكرد اين است كه آنچه را كه به نام اقتصاد وجود دارد و در واقع اقتصاد سرمايه داري است، بگيريم و بررسي كنيم كه كدام قسمت هايش با اسلام ناسازگاري ندارد، سپس بگوييم اين قسمت ها با اسلام ناسازگاري ندارد، اما نمي توان اسم آن را اقتصاد اسلامي گذاشت. اين اقتصاد با اسلام منافات ومخالفت ندارد، اما اگر بخواهيم اقتصاد اسلامي را عرضه كنيم، بايد يك نظام مبتني بر مباني و اهدافي را معرفي مي كنيم كه آن نظام، اهداف و مباني همگي از اسلام برخاسته باشد. به تعبير ديگر سازگاري مباني واهداف نظام مديريتي با آموزه هاي اسلامي شرط لازم است، اما شرط كافي براي اسلامي بودن نيست. به عنوان مثال اين كه بانكداري موجود را بانكداري بدون ربا مي گوئيم، يعني سعي شده از سيستم بانكداري سرمايه داري ربا حذف بشود، تعبير درستي است؛ اما اين بانكداري آيا واقعا بانكداري اسلامي است؟ يعني اينكه مفاهيم اين سيستم، برخاسته از اسلام است يا نه، بحث ديگري است كه متأسفانه در اين قسمت، ادبيات علمي ما ضعيف است و به خصوص در بعضي حوزه ها با ضعف بيشتري مواجه است. البته در بعضي زمينه ها مثل اقتصاد ادبيات نسبتاً قوي تري داريم، به دليل اينكه پيشگامان انديشه ي اسلامي مثل شهيد صدر، شهيد مطهري، و شهيد بهشتي (رضوان الله تعالي عليهم) تلاش هايي را قبل از انقلاب داشته اند و بعداز انقلاب هم ضرورت ها اقتضا كرده كه دراين زمينه تحقيقات زيادي صورت بگيرد، هر چند تا نقطه مطلوب فاصله دارد، اما در بعضي زمينه ها با ادبيات ضعيف تري مواجه هستيم.
شايد يكي از اين حوزه هايي كه در آن ادبيات ضعيفي داريم و البته نمي توانم بگويم ضعيف ترين، به تعبير ديگر يكي از زمينه هايي كه كاستي هاي زيادي درآن است، زمينه ي مديريت است و تلاش هايي كه در زمينه ي مديريت انجام شده، عمدتاً به همين دهه ي اخير بر مي گردد و اولين همايش هاي مديريت اسلامي حدوداً از سال ۷۹ به صورت جدي تري به آن پرداخته شده است، البته قبل از آن نيز بحث هايي توسط ديگران مطرح شده بود، اما اين بحث ها كمتر به صورت عمومي به اين مسئله مي پرداخت.
اكنون با مطرح كردن اين بحث، ما با دو پرسش اساسي مواجه مي شويم، يكي اينكه آيا اصلاً مفاهيم مديريتي در اسلام وجود دارد؟ يعني آيا واقعاً حوزه اي به نام مديريت در اسلام داريم يا نه؛ دوم اينكه اگر چنين حوزه اي در اسلام وجود دارد، چگونه قابل دستيابي است و ما با چه روشي مي توانيم اين عناصر بدست بياوريم. نظريه ي انديشه ي مدون در واقع يك نظريه ي راهنما براي پاسخگويي به اين دوسئوال اساسي است كه من به توضيح اين نظريه مي پردازم.
ظاهراً دوستان آن جزوه را مطالعه و بحث كرده اند، اما همان طوري كه انتظار مي رفت، مطالب آن به نظرشان مبهم بود، اين به خاطر آن است كه در واقع اصلاً ساختار اين نظريه يك ساختار كاملاً انتزاعي است، و اين نظريه اختصاص به حوزه ي خاصي ازحوزه ي علوم انساني ندارد، در نتيجه يك سري مفاهيم كلي را مطرح مي كند كه هر كسي به تناسب تخصصش در يك زمينه ي علوم انساني، بايد اين مفاهيم كلي وانتزاعي را برآن موارد جزئي ومشخص تر حوزه خود تطبيق كند.
به عنوان مقدمه ي بحث نظريه ي انديشه ي مدون، بنا بر همان نكته اي كه در ابتداي بحث به آن اشاره كرديم، خاتميت اقتضا مي كند كه دين، دين كامل باشد و همه ي آنچه را كه از طريق وحي لازم هست، در برداشته باشد. اما نكته قابل توجه اينست كه وقتي ديني دين و دين خاتم باشد، اقتضا مي كند كه آن دين راهنمايي هايي داشته باشد كه در همه ي زمان ها و همه ي مكان ها قابل تطبيق باشد. اين جلوه ي اسلام باعث شده يك جلوه ي ديگر كه آن هم مهم بوده است، كمتر مورد توجه قرار گرفته است وآن اين است كه اسلام بالاخره در يك زمان ومكان خاصي ظهور و بروز پيدا كرده است و ناچار در آن شرايط خاص و با رنگ آن شرايط، اين مفاهيم كلي وآموزه هاي اساسي تحقق و تبلور پيدا كرده اند، يعني اين طور نيست كه اين مفاهيم درحد مفاهيم كلي باقي مانده باشد و به عينيت نرسيده باشند، بلكه آنها عينيت يافته اند و اين عينيت يافتن با شرايط زمان ومكان رابطه داشته است. نبي خاتم (صلي الله عليه وآله وسلم) در عين حال كه نبي همه ي زمان ها وهمه ي مكان هاست، نبي روزگار خودش نيز هست و اين طور نيست كه از روزگار خود غافل باشد. آن چه كه ايشان بيان فرموده وآنچه كه رفتار كرده است، در عين اينكه پيام و راهنمايي براي همه ي زمان ها ومكان ها دارد، به رنگ شرايط و موقعيتي است كه درآن زندگي مي كرده است. قطعاً اگر حضرت در روزگار ما زندگي مي كرد، به گونه ديگري زندگي مي كرد. اين تصور كه برخي قِشري هاي مذهبي از جمله اخباري هاي شيعه و ظاهري هاي اهل سنت مثل سلفي ها و وهابي ها دارند، و فكر مي كنند آنچه كه درآن روزگار تحقق پيدا كرده با تمام خصوصياتش، بايد حفظ بشود تا مفهوم اسلام حفظ شده باشد، اين جمود فكري است. اين طور نيست، بلكه شرايط خاصي كه پيامبر و بعد از آن ائمه اطهار (عليهم السلام) درآن زندگي مي كردند، در تبلور و تحقق مفاهيمي كه به نحو كلي در اسلام عر ضه شده بود، نقش داشته است و باعث شده است كه آنها رنگ خاصي متناسب با شرايط پيدا بكند. اين نكته بحث بسيار مهمي است كه من در اينجا به آن اشاره كردم، و هنگامي كه به سيره يا سنت معصومين (عليهم السلام) مراجعه مي كنيد، بايد توجه داشته باشيد كه آنها مفاهيمي به عنوان راهنما ارائه داده اند كه آن مفاهيم، تابع شرايط و موقعيت نبود. موقعيت وشرايط را نيز مي شناختند، چون آنها علمشان علم الهي بود، هم علمشان نسبت به آن مفاهيم و هم علمشان نسبت به اين شرايط، و مي دانستند كه چگونه آن مفاهيم را در اين شرايط بايد تطبيق كنند. چون مامعتقديم معصوم، درتمام جلوه ها و ابعاد معصوم است، چه درفهم حقايق دين، چه در فهم امور خارجي و چه در تطبيق آن مفاهيم بر واقعيت هاي عيني. ما اعتقاد نداريم كه عصمت معصومين به يك حوزه ي خاص اختصاص داشته باشد كه آن حوزه فقط مفاهيم كلي را شامل شود. بلكه معصومين (عليهم السلام) هم در مفاهيم كلي و مفاهيم ديني معصوم بوده اند و دانش آنها نسبت به اين مفاهيم، قبل از الفاظ و قبل از اينكه مفاهيم تبديل به لفظ و كلمه شوند، وجود داشت و هم دانش شان نسبت به حقايق عيني و واقعيت هاي اطرافشان، يك دانش مبراي از خطا بود و تطبيقشان نيز به همين صورت. به همين دليل معصومين (عليهم السلام) درهمه ي امور قابل تبعيت هستند و اساساً دليل آن كه ما از معصوم تبعيت مي كنيم، عصمت اوست و دليل اين كه سنت پيغمبر (صلي الله عليه وآله وسلم) يا سنت ائمه (عليهم السلام) حجت است، همان عصمت آنان است. وقتي مي گوييم سنت معصومين، يعني سخن آنها، رفتار آنها وآنچه كه آنها به سخن يا رفتار تاييد كرده اند و ما هر سه را يعني گفتار، رفتار وآنچه كه به گفتار يا رفتار مورد تائيد آنها قرار گرفته است، حجت مي دانيم، يعني قابل تبعيت هستند و مي توانيم به آنها مراجعه كنيم واگر مراجعه كرديم و در عالم بعد، از ما سئوال شد كه چرا چنين كردي؟ مي گوييم به استناد اين رفتار يا اين گفتار معصوم. علت حجيت رفتارها، گفتارها و تائيدات معصومين، عصمت آنهاست. اگر آنها معصوم نبودند يعني مبراي از خطا نبودند، وجهي نداشت كه همه ي گفتارها و رفتارهايشان براي ما حجت باشد. اما بايد توجه داشته باشيم كه درعين حال كه آنها معصوم و از خطا بري هستند، به هر حال در يك زمان و مكان خاصي زندگي كرده اند و بنابراين براساس شرايط موجود درآن زمان و مكان، زندگي خود را سامان داده و اين مفاهيم كلي را تطبيق كرده اند.
به عنوان مثال، مشاهده مي كنيد كه گروهي از اين سلفي ها و وهابي ها، به برخي از رفتارهاي امروزي ما اشكال و ايراد وارد مي كنند، مثلاً فرض كنيد چون ما با قاشق غذا مي خوريم، آنها مي گويند: با قاشق غذا خوردن خلاف سنت پيغمبر است. من اكنون قصد ندارم وارد جزئيات شوم كه آيا خلاف سنت است يا نه، اما براي تنوع عرض مي كنم كه من در حدود ۱۵ سال پيش در يك كشوري بودم. وقتي در حال غذا خوردن بوديم، فردي كه سابقاً وهابي بوده و بعداً پيرو مكتب اهل بيت (علهيم السلام) شده بود، امبا هنوز رسوبات فكري وهابيت در ذهنش باقي مانده بود، يك دفعه در جمع، درحالي كه همه مي شنيدند با صداي بلند پرسيد: اين با قاشق غذا خوردن خلاف سنت پيغمبر نيست؟ من جواب دادم: اگر پيغمبر (صلي الله عليه وآله وسلم) نيز در اين زمان زندگي مي كرد، به همين صورتي كه من غذا مي خورم غذا مي خورد.
بخشي از رفتارها و گفتارهاي پيغمبر (صلي الله عليه واله وسلم) مربوط به شرايط زماني و مكني زندگي ايشان است، يعني معنا ندارد كه اگر پيغمبر اكنون در زمان ما حاضر بودند، به جاي اينكه سوار ماشين شوند، سوار اسب بشوند. همان طور كه درآن زمان پيغمبر، متناسب باموقعيت و زندگي مردم روزگار خويش زندگي مي كرد، اگر اين زمان نيز بودند، با همين شرايط و ويژگي هايي كه در روزگار ما وجود دارد، زندگي مي كردند.
در مراجعه و باز شناسي اسناد ديني، بايدتوجه داشته باشيم كه مفاهيم ديني درعين اينكه وابسته به شرايط نيستند، اما چون در يك شرايط خاص عينيت پيدا كرده اند، در نتيجه رنگ موقعيت به آنها خورده است. مشكل ترين قسمت كار، تفكيك و تعيين مرزهاست كه كدام يك از اين مفاهيم، وابسته به شرايط وموقعيت نيستند و كدام يك تابع شرايط موقعيت هستند.
آنچه كه به صورت عمومي در فقه ما و در حوزه ي دين شناسي وجود داشته، اين است كه با مجموعه ي ميراث اسلامي برخورد خُردنگر و جزءگرايانه وجود داشته است، يعني يك مسئله ي خاص مطرح مي شده و براي پاسخ به آن مسئله به منابع ديني مراجعه و جستجو مي شده است. در واقع همان روشي كه هنوز هم به روش عمومي و غالب وجود دارد، كه وقتي ما با يك مسئله مواجه مي شويم، متخصص وكارشناس دين به منابع برمي گردد و سعي مي كند آن مسئله را براساس منابع و مباني توضيح بدهد. نتيجه اين مي شود كه ما دانه هاي مجزايي در حوزه هاي مختلف داريم، اما بين اين دانه هاي دانشي كه بدست آورده ايم، ارتباطي وجود ندارد.
به عنوان مثال اگر به مطالعاتي كه امروزه درحوزه ي مديريت انجام شده است، با اين نگاه توجه كنيد، مي بينيد بعضي از دوستان زحماتي متحمل شده اند و به قرآن مراجعه كرده اند و يك مجموعه مفاهيم را از قرآن بدست آورده اند، سپس به سنت نيز مراجعه كرده و مجموعه مفاهيمي را از سنت بدست آورده اند، اما بين اين سري از مفاهيم ارتباط منطقي و سيستمي وجود ندارد و مفاهيمي جدا از هم است كه هر كدام به تنهايي به يك يا چند مورد خاص اشاره مي كند، اما نهايتاً نمي توان از آن يك الگوي قابل استفاده در مقام عمل بدست آورد و نتيجه كاربردي در انتهاي كار بدست نمي آيد.
ما در اينجا تلاشي كه مي خواهيم حداقل درحد مفاهيم كلي انجام دهيم، اين است كه ببينيم مفاهيمي كه درحوزه هاي مختلف انديشه ي اسلامي وارد شده، چه ارتباط منطقي با هم دارند و چگونه اين مفاهيم نهايتاً به واقع مرتبط مي شوند و چگونه از حالت انتزاعي و مفهومي خود به حالت عيني و تطبيقي در مي آيند.
نكته ي ديگري كه بايد به آن توجه داشت اين است كه اگر ما در سيره معصوم به عنصري برخورد كرديم كه آن عنصر به اعتقاد ما تابع شرايط بوده و به خاطر ويژگي هاي موقعيت، معصوم عليهم السلام چنين رفتار يا چنين گفتاري را فرموده يا انجام داده است و يا با عنصري در قرآن – كه قرآن هم به حقايق عيني زمان خودش نظر دارد و مفاهيم را در قالب حقايق عيني زمان خودش بيان كرده است- مواجه شديم كه آن عنصر تابع شرايط بود و ما ازآن به عنصر موقعيتي تعبير مي كنيم، آيا به محض مواجهه با چنين عنصري، بايد آن را كنار بگذاريم. برخي از روش هايي كه امروز به خصوص در نزد برخي مدعيان روشنفكري ديني مطرح است، اين است كه با بعضي عناصر كه در دين مواجه مي شوند مي گويند: چون اين عنصر مربوط به شرايط زماني و مكاني خاصي بوده و درآن زمان وآن شرايط اين عنصر شكل گرفته، پس مربوط به زمان ها ومكان هاي ديگر نيست و بنابراين آن را كاملاً كنار گذاشته و حذف مي كنند، درحالي كه ما وقتي با چنين عنصري كه به فرض درست هم تشخيص داديم كه تابع شرايط است و در يك موقعيت خاص شكل گرفته است، البته خود اين تشخيص هم مشكل است، در اين صورت بايد به اين پرسش جواب بدهيم كه چه عناصر جهان شمول يعني غير وابسته به موقعيتي وجود داشته كه در آن شرايط خاص باعث شده معصوم (عليه السلام) بر اساس آن عناصر جهان شمول، اين رفتار خاص يا اين گفتار خاص را داشته باشد، به تعبير ساده تر هميشه در وراي يك عنصر موقعيتي، يك يا چند عنصر جهان شمول وجود داشته است، چون اگر يك رفتار خاص يا گفتار خاصي از معصوم در يك شرايط خاص صادر شده، اين رفتار يا گفتار برخاسته از يك سري مفاهيمي بوده است كه درآن شرايط اقتضا كرده كه معصوم آن طور رفتار كرده يا سخن بگويد. ما بايد كشف كنيم آن عناصر چه بوده است كه درآن شرايط چنان اقتضايي را داشته است تا بتوانيم به اين قضاوت برسيم كه در شرايط خود چگونه بايد رفتار كنيم يا چگونه ما بايد سخن بگوييم.
اكنون با اين مقدمات، مي خواهيم در بحث نظريه ي انديشه ي مدون وارد شويم. اين نظريه در ابتدا بيان مي كند: ما مي توانيم عناصري كه در هر حوزه اي از حوزه هاي حيات بشر وجود دارد، را به دو قسمت كلي تقسيم كنيم:
الف) عناصري است كه در واقع نمود جهان بيني اسلامي در حوزه اي خاص هستند، مثلاً مديريت، اقتصاد يا سياست. ما درحوزه ي جهان بيني اسلامي مفاهيمي و تعاريفي داريم كه اسلام از انسان، جهان و از رابطه ي انسان با جهان عرضه مي كند. اين تعابير و مفاهيم كه درحوزه ي اعتقادات اسلامي قرار مي گيرد، در هر بخشي از بخش هاي حيات انسان، همه يا قسمتي از آن مفاهيم – كه بستگي به آن حوزه و شمول و عدم شمول آن حوزه دارد- رنگ و بوي خاصي پيدا مي كند. به عنوان مثال در بحث مديريت، مفهوم كيفيت داوري در روز جزا و مفهوم تجسم اعمال، مي تواند يك مبناي فكري واعتقادي در مديريت اسلامي باشد، به عبارت ديگر اگر ما عنصر داوري روز جزا و تجسم اعمال را كه در مفاهيم اعتقادي ما وجود دارد، ناديده بگيريم، نمي توانيم به چيزي به عنوان مديريت اسلامي دست پيدا كنيم. اين تفكر كه مديريت اسلامي يعني مديريتي كه افراد اعمال كننده آن مسلمان هستند، تفكري اشتباه است، يعني صرف مسلمان بودن اين افراد، مديريت را مديريت اسلامي نمي كند. مديريت اسلامي، اقتصاد اسلامي و يا سياست اسلامي، بايد برخاسته از اعتقادات و مفاهيمي باشد كه در اسلام مرتبط با آن حوزه ي خاص عرضه شده است.
به عنوان مثال ديگر حوزه ي اقتصادرا در نظر بگيرد. همان طور كه مي دانيد به صورت خاص در اقتصاد سرمايه داري، اولين نكته اي كه مطرح مي شود كمبود منابع است و اساساً كل اقتصاد با اين پيش فرض سامان مي يابد كه منابع محدود است، البته اين يك نوع نگرش است و مفاهيم ديگري هم مطرح مي شود مثلاً اين فرض كه انسان طماع است و به دنبال بيشترين سهم و سود مي باشد. اكنون وقتي اين حوزه را مقايسه مي كنيم با مفاهيم اسلامي، مي بينيم در حوزه ي مفاهيم اسلامي، مفهوم رازقيت خداوند مطرح مي شود كه خداوند روزي دهنده است و روزي همه موجودات را مي دهد، كه يك مفهوم اعتقادي است، يعني رازق يكي ازاسامي خداوند تبارك وتعالي است و در حوزه ي مباحث كلامي قرار مي گيرد، اما اين عنصر رازقيت خداوند در سامان دهي حوزه ي اقتصاد اسلامي نقش دارد.
به طور خلاصه، دسته اول شامل بخشي از عناصر ديني و مفاهيم اعتقادي – يا به تعبير ديگر مفاهيم كلامي و فلسفي- مي شود كه اين مفاهيم در حوزه اي خاص از حوزه هاي حيات بشر تأثير دارند. ما از اين مفاهيم به فلسفه تعبير مي كنيم، مثلاً مي گوييم فلسفه ي اقتصادي اسلام يا فلسفه مديريت اسلامي.
ب) عناصري است كه در واقع نتايج آن جهان بيني محسوب مي شوند، ولي از سنخ ديگر هستند، يعني در حاليكه مفاهيم دسته اول درحوزه ي جهان بيني از سنخ معرفت شناسي و از نوع گزاره هاي وجود شناسانه است، مفاهيم دسته ي دوم از سنخ گزاره هاي بايد و نبايد است يا به تعبير ديگري از سنخ مفاهيم اعتباري است. اين گزاره هاي اعتباري كه معمولاً در حوزه ي دين، آن در پايين ترين مرحله، شامل بايد و نبايدهاي عملي مي شود و بايد درميدان عمل تطبيق شود و راهنماي عملي ما قرار گيرد، و در مراحل ماقبل شامل مفاهيم بايد و نبايدي است كه در واقع مستقيماً بايد و نبايد نيست، بلكه نوعي مفهوم اعتباري است كه ازآنها، بايد ونبايدهايي نتيجه مي شود.
ما اين قسمت يعني مفاهيم اعتباري را به دو بخش تقسيم مي كنيم:
- مفاهيمي كه جنبه ي زير بنايي دارد . اين مفاهيم خود به دو گروه تقسيم مي شود:
دسته اول) اصول مسلم، يعني مفاهيمي كه هر چند از حيث مفهومي جزء مفاهيم اعتباري هستد، اما به عنوان يك پيش فرض و يك امر مسلم درآن حوزه پذيرفته مي شود، مانند مفهوم آزادي انسان و اينكه انسان موجود مختاري است. البته ما يك مفهوم آزادي و اختيار انسان داريم كه آن در مفاهيم اعتقادي مطرح مي شود و بحث از اينكه انسان موجود مختار است و قدرت انتخاب و اختيار دارد، درحوزه ي بخش قبلي يعني فلسفه قرار مي گيرد و عنصري است كه قطعاً در مديريت نقش دارد و به عنوان يك پيش فرض اعتقادي مورد قبول ماست. اين اختيار كه در واقع يك مفهوم اعتقادي است، در حوزه ي اعتباريات هم خودش را نشان مي دهد، يعني مي بينيم كه انسان درحوزه ي عمل از ديدگاه شارع آزاد معرفي مي شود، يعني اصل اوّلي اين است كه انسان مي تواند كاري را كه مي خواهد انجام بدهد، مگر جاهايي كه شريعت براي او يك حريمي را قرار بدهد. اين اصل اوّلي يعني آزادي عمل انسان را وقتي خيلي پايين بياييم و در تطبيق عيني اش بررسي كنيم، مي بينيم در بحث هاي فقهي كه پايين ترين مرحله و تطبيق نهايي است، اصل اباحه را شكل مي دهد، يعني وقتي شك كرديم كه چيزي حرام است يا واجب است، اصل اين است كه مباح است، يعني نه واجب است و نه حرام. اين درواقع عيني ترين و كاربردي ترين تطبيق مفهوم آزادي است، همان طور كه ديديم مفهوم اختيار انسان كه يك مفهوم اعتقادي است، از حوزه ي فلسفه آغاز مي شود و به آزادي انسان مي رسد، اين آزادي، آزادي به معناي اعتباري است، نه به معناي اختيار كه يك مفهوم تكويني در فلسفه است. انسان از ديدگاه مفاهيم اسلامي يك موجود آزاد است، و اين يك مبناست، يعني ما وقتي مي خواهيم در حوزه ي مديريت بحث كنيم به عنوان يك مبنا مي پذيريم كه انسان آزاد است.
دسته دوم) بخش ديگري از مفاهيم زيربنايي به عنوان اهداف معرفي مي شوند، يعني بايد در نهايت كار به آنها برسيم، مثلاً فرض كنيد انسان درحوزه ي مباحث اعتقادي يك بعد فطرت دارد كه بعد الهي، معنوي و نوراني انسان است و يك بعد طبيعت دارد كه بعد مادي و خاكي اوست، انسان بين اين فطرت و طبيعت قرار گرفته و با عنصر اختيار مسير فطرت يا مسير طبيعت را انتخاب مي كند و اين ها مفاهيم اعتقادي است، انسان بالضروره يك موجود مختار است، يعني تنها جبري كه برانسان حاكم است جبر اختيار است و هيچ كس نمي تواند اختيار را ازخود سلب بكند، مثلاً اگر من تصميم بگيرم كه از اين به بعد ديگر اراده نداشته باشم، نمي توانم و هرچه تلاش كنم باز هم اراده خواهم داشت، چون در واقع مضطر به داشتن اين اراده هستم. بنابراين انسان مختار بين فطرت و طبيعت قرار گرفته است، فطرت او را به سوي مفاهيم نوراني وآن سويي و معنوي دعوت مي كند و طبيعت نيز او را به سوي مفاهيم خاكي و زميني دعوت مي كند. انسان در واقع دائماًً در ميانه ي اين دو بايد يك راه را انتخاب كند، كه برآيند اين انتخاب ها، اگر معنوي باشد، جنبه ي فطرتش غلبه پيدا مي كند، و اگر برآيندش مادي بود جنبه ي طبيعتش غلبه پيدا مي كند؛ البته اين طبيعت و فطرت هم مثل همان عناصر جهان شمول موقعيتي كه قبلاً عرض كردم، درهم تنيده هستند، و به اين نكته بايد توجه داشته باشيد و اين قدر مكانيكي فكر نكنيد كه انسان يك سري ابعادش معنوي محض است و يكسري ابعادش مادي محض، در واقع اين طور نيست، بلكه ابعاد انسان درهم تنيده است و همه ي رفتار هاي انساني مي تواند هم يك بعد معنوي داشته باشد و هم يك بعد مادي. مثلاً خوردن كه از مادي ترين رفتارهاي انساني است، به لحاظ ظاهري يك كار كاملاً فيزيكي و مادي است، اما همين كار فيز يكي و مادي، مي تواند كاملاً امري الهي باشد، يعني انبياء (عليهم السلام) كه غذا مي خوردند، غذا خوردنشان عين عبادت بود، خوابيدنشان عين عبادت بود، و اينكه معصوم فرمود «نوم العالم عباده» يعني خود همين خوابيدن كه به ظاهر يك كار كاملاً مادي و فيزيكي است، عيناً مي تواند يك كار الهي شود، بسته به اين كه انسان به چه نحوه، با چه نگاه و نگرشي و با چه انگيزه اي اين كار را انجام مي دهد مي تواند الهي يا مادي شود.
موارد فوق مفاهيمي اعتقادي است، و وقتي درحوزه ي مديريت مي آييم، مديريت در واقع سامان دادن رفتارهاي انساني در مفهوم كلان است، به گونه اي كه نهايتاً برآيند اين رفتارها تقويت جانب الهي و معنوي وفطري انسان باشد. يعني در مفهوم كلان مديريت اين است كه جلوه هاي معنوي انسان شكوفا بشود. در واقع كاري كه در عصر امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) اتفاق مي افتد و مديريت كلاني كه امام زمان انجام مي دهند براي اين است كه زمينه و امكاني را فراهم مي كند كه جلوه هاي معنوي انسان ها شكوفا شود و به همين دليل جامعه ي مهدوي فاقد ظلم و فقر است، زيرا در واقع عوامل فقر زا، عوامل ظلم زا و عواملي كه انسان ها را درگير مي كند، از بين مي رود. البته اين هدف ايده آل وآرمان نهايي است، اما در مراحل پيشين نيز در مديريتي كه ما داريم سامان دهي انسان را انجام مي دهيم هدف نهايي اش اين است كه اين جلوه هاي فطري و معنوي او تقويت پيدا كند.
در اينجا نكته اي را داخل پرانتز عرض مي كنم كه ما اگر بخواهيم قضاوت كنيم و از عالم مفاهيم كلي به دنياي امروز خودمان بر گرديم، بايد ببينيم در اين ساختار مديريتي كه اكنون در جامعه پياده مي كنيم، اگر در اين ساختار ريا رشد مي كند، اگر طمع رشد مي كند يا اگر دزدي رشد مي كند، معلوم مي شود كه مديريت ما، مديريت اسلامي نيست و ما دقيقاً عكس اهداف اسلامي را طي مي كنيم و به قول معروف «اين ره كه تو مي روي به تركستان است» و هرچقدر هم در اين مسير برويم، لا يزيدك الا بعداً، يعني هر چه تندتر قدم برداريم از مقصد نهايي دورتر مي افتيم. اين در واقع يك بحث كلان است كه ما بايد در جامعه خود قضاوت كنيم و برآيند كار را ببينيم.
يك وقتي برخي از مسئولين صدا وسيما از من پرسيدند كه شما به صدا و سيماي جمهوري اسلامي چه نمره اي مي دهيد؟ گفتم: اگر خيلي ارفاق كنم نمره صفر مي دهم. پرسيدند چرا؟ در جواب گفتم: اگر مي خواهيد ببينيد صدا وسيما چه كرده است، برآيند كار را بررسي كنيد و به يك برنامه خاص كاري نداشته باشد كه آيا اين خانم روسري دارد يا نه. يعني جزييات را رها كنيد و برآيند كار صدا وسيما را ببينيد، يعني بررسي كنيد كه كودكان ما كه اكنون بخش زيادي از زندگي شان را تماشاي تلوزيون پر كرده، نتيجه اش چه مي شود؟ آيا اين صدا وسيما باعث مي شود كه اين كودك نماز را با حضور قلب بيشتري بخواند؟ آيا باعث مي شود گرايش او به معنويت بيشتر بشود؟آيا باعث مي شود صداقت او در رفتار بالا برود؟ آيا اين باعث مي شود كه اعتقاد اين كودك به مفاهيم ديني مستحكم تر شود؟ اما آيا كدام يك از اين نتايج حاصل مي شود؟ صدا وسيما و ديگر ابزارهاي جامعه ي اسلامي نهايتاً بايد دينداري مردم را تقويت كند، يعني باعث شود مردم به لحاظ اعتقادي قوي تر شوند، به لحاظ علم ديني، دانش آنها افزايش پيدا كند، به لحاظ رفتار ديني، رفتار ديني توسعه پيدا كند. در حال حاضر مهمترين كاري كه ابزارهاي رسانه اي ما انجام مي دهد، دانش افزايي است. اين كار خوبي است، اما كافي نيست، اينكه من بدانم كه مثلاً دروغ بد است، دانشي خوب است، اما اگر صرف دانش باشد و واقعاً خودم در عمل به آن اعتقاد نداشته باشم و رفتارم، رفتاري صادقانه نباشد، اين دانش فايده اي ندارد.
به طور خلاصه درحوزه ي مفاهيم اعتباري ما با دوگروه مفاهيم مواجه هستيم، يك گروه كه جنبه ي زير بنايي دارند، و خود دو دسته اند: يك دسته كه به آنها مباني و پيش فرض ها مي گوييم مثل آزادي انسان، و دسته دوم كه به آن ها اهداف مي گوييم، مثل همين اهدافي كه عرض كردم، در واقع هدف نهايي ما در مديريت، تقويت جنبه الهي، معنوي و فطري انسان است.
- اينكه براساس مباني فوق چگونه مي توان به اهداف تعيين شده رسيد، به بخش دوم مربوط مي شود كه ما به آن نظام مي گوييم، در واقع نظام مديريتي مبتني بر مباني مديريتي است كه ما را به اهدافي كه مديريت دارد برساند. به همين ترتيب نظام مديريتي اسلام مبتني بر مباني مديريتي اسلام است كه مي خواهد ما را به اهداف مديريتي اسلام برساند، البته همه ي اينها وقتي به حوزه ي رفتارها مي رسد جلوه ي قانوني پيدا مي كند، يعني وقتي ما در نهايت به رفتار مي رسيم، در حوزه ي رفتار قانون به عنوان راهنما مطرح مي شود و بايدها و نبايدهاي قانوني پيدا مي شود، اينجاست كه ما درواقع حقوق را خواهيم داشت.
من در اينجا عناصر را به صورت شماتيكي نشان دادم، اين نمودار شايد از توضيحات من گوياتر باشد، در اين نمودار دين را به دو بخش تقسيم مي كنيم: عناصر جهان شمول و عناصر موقعيتي. البته با توجه به اين نكته كه عناصر جهان شمول و عناصر موقعيتي در دين جداي از هم نيستند، مثلاً اين طور نيست كه يك جلد قرآن راجع به عناصر موقعيتي باشد و جلد دومش راجع به عناصر جهان شمول يا به عكس، بلكه اينها در هم تنيده است. كل قرآن و كل سيره ي معصومين (عليهم السلام) مجموعه اي است از عناصر جهان شمول و موقعيتي، بويژه در سيره بيشتر عناصر موقعيتي حضور و بروز دارند.
سپس در اين نمودار مي بينيم كه عناصر جهان شمول به دو بخش تقسيم مي شوند: يك دسته قضاياي هست، و دسته ديگر قضاياي بايد، قضايايي هست يا آنچه كه ناظر به تكوين است و ناظر به آنچه كه در عالم واقع وجود دارد. قضاياي بايد يعني آن قضايايي كه مربوط به عالم اعتبار است، البته ما در اسلام معتقديم كه اعتبارات بر واقعيت ها مبتني است، حالا اين يك بحث فلسفي است و من قصد ندارم وارد آن شوم، فقط اشاره اي به آن مي كنم، آن هايي كه خودشان زمينه مطالعه دارند، رساله ي اعتباريات علامه طباطبايي (رضوان الله عليه) را ببينيند. اين رساله توضيح مي دهد كه اعتباريات در واقع مجموعه اي از فرض ها هستند، اما اين فرض ها، و به تعبير فلسفي، اين توهمات، سامان دهنده ي زندگي ما هستند، به همين دليل دين چون از همان روش عقلايي تبعيت كرده است، براساس آن قضايياي كه هست، يعني بر اساس حقايق عالم وجود، قضاياي بايد را تعريف كرده است، يعني در واقع آنها را اعتبار و فرض نموده است كه با اين قضاياي بايد، در واقع هستي ما سامان پيدا كند.
در مرحله بعد اين قضاياي بايد، به دو دسته تقسيم مي شوند: يك دسته مباني و اهداف كه مجموعه اش مكتب مي شود، و يك دسته نظام، كه اين نظام مبتني بر مباني و براي رسيدن به اهداف است. از اين مكتب و نظام، يك سري احكام پيدا مي شود كه ما به آن حقوق ثابت مي گوييم كه فقه متعارف ما با اين سروكار دارد، يعني آن قسمت نهايي اين شاخه ها،آن جايي است كه فقه متعارف با آن سروكار دارد، البته فقه به فلسفه كاري ندارد و فلسفه درحوزه ي عقايد قرار مي گيرد، اما اين حقوق ثابت وحقوق متغير كه ما در نمودار نشان داده ايم، آن جايي است كه فقه با آن سروكار دارد، البته تلقي فقهاي ما به صورت عمومي بر اين است كه حقوق اسلامي همه اش ثابت است، يعني اين تلقي عمومي است؛ البته اين مطلب در بخش روش شناسانه به توضيح احتياج دارد.
نكته اي كه در اينجا بايد به آن توجه كنيم، اين است كه اين نظام وقتي مي خواهد در يك شرايط خاص تطبيق داده شود، يعني مثلاً اگر فردي بخواهد در مفاهيم اعتقادي اسلام، فلسفه ي مديريت اسلامي را استخراج كند، بايد مجموعه ي مفاهيم اعتقادي كه در حوزه ي مديريت نقش دارد، را استخراج كند، و سپس به روش فقهي مكتب و نظام مديريتي اسلام را استنباط كند، كه البته تا اين مرحله با كارشناس مديريت چندان ارتباطي ندارد، يعني فلسفه ي مديريتي اسلام كار متخصصان كلام و فلسفه است و مكتب و نظام مديريتي اسلام كار متخصصان فقهي است. متخصص كلامي اي مي تواند آن فلسفه مديريتي را استخراج كند كه ديدگاه مديريتي داشته باشد و اگر مثل متكلمان و فيلسوفان متعارف ما ديدگاه مديريتي نداشته باشد، نمي تواند به اين حوزه نزديك بشود، و يا فقيهي مي تواند مكتب و نظام مديريتي را استنباط كند كه ديدگاه مديريتي داشته باشد و اگر آن فقيه ديدگاه مديريتي نداشته باشد، باز معنا ندارد كه بخواهد در حوزه ي مديريت، مكتب ونظام استنباط كند.
در واقع ساز وكاري كه تطبيق عيني آن نظام در يك شرايط خاص است، ميدان عمل كارشناسان ديني با كارشناسان علمي است؛ يعني وقتي ما مي خواهيم مفاهيمي را كه درحوزه ي مديريت به دست آورديم، چه فلسفه، چه مكتب، چه نظام، بر واقعيت تطبيق كنيم، يعني ايران ۱۳۸۷ هجري شمسي و در اين شرايط خاصي كه اكنون من در ايران قرار دارم، نه مكان ها و زمان هاي ديگر، را بررسي كنيم، و بخواهيم آن نظام را پياده بكنيم، اين كه آن نظام مديريتي را بايد به چه شكلي پياده بكنيم، به اين تطبيق، ساز وكار مي گوييم كه اين ساز وكار از يك سو نيازمند دانش مديريت و از سوي ديگر نيازمند آن فلسفه، مكتب و نظام مديريتي است و در واقع ميدان همكاري صاحب نظران و متخصصان مختلف است.
بنابراين يكي از دستاوردهاي جمعي نظريه انديشه ي مدون اين است كه ما براساس اين نظريه به يك تعريف دقيق از مفهوم همكاري و وحدت حوزه ودانشگاه مي رسيم. البته اين مفاهيمي كه ما بيان مي كنيم، تفسيرها و تطبيق هاي سياسي نيز دارد، اما وقتي آنرا تحليل فلسفي كنيم و بخواهيم به يك مفهوم كاملاً منطبق بر واقعيت هاي علم ديني از يك سو و علوم انساني از سوي ديگر برسانيم، اين نظريه ما را به جايي مي رساند كه جز تعادل وهمكاري بين متخصصين ديني و علمي نداريم، يعني درواقع ما وقتي بخواهيم يك ساز وكار مديريتي استخراج كنيم، بايد درآن مجموعه، هم فقيهي وجود داشته باشدكه آن مكتب و نظام مديريتي را استنباط كرده باشد، هم يك دين شناس ومتكلم باشد كه فلسفه مديريتي را استنباط كرده باشد و هم يك متخصص مديريت باشد.
البته موضوعي را كه دراين نظريه ما به صورت جمعي به آن پرداختيم، داخل پرانتز عرض مي كنم وآن اين است كه آيا ما چيزي به دانش اسلامي داريم يا نه؟ يعني خود دانش ذاتش اسلامي باشد، البته همان طور كه مي دانيد اين محل اختلاف است و بعضي ازدوستان اصر ار دارند بر اين كه همه ي دانش ها هم اسلامي دارند و هم غير اسلامي، آيا واقعاً اين درست است؟ يعني آيا همه ي دانش ها اسلامي وغير اسلامي دارد و تمام معادلات رياضي در دانش اسلامي به شكل ديگري تبديل مي شود؟ يا تمام آن چه كه در فيزيك وجود دارد و روابطي كه در ان مطرح مي شود، همه در دانش فيزيك اسلامي به يك شكل ديگري درمي آيد؟ من اين چنين ادعايي ندارم، اما اين موضوع را مي پذيرم كه نگرش هاي الهي يا به تعبيري نگرشهاي اسلامي، درعلم تأثير دارد، و درصد تأثيرش در علوم مختلف متفاوت است، حتي درعلوم پايه اين تأثير وجود دارد، اما مثلاً اگر رياضيات را با زيست شناسي مقايسه كنيم، تأثيرش در رياضيات تقريباً هيچ است، اما در زيست شناسي خيلي زياد مي تواند باشد. براي اين بحث، مي توانيد به كتاب «علم سكولار، علم ديني» نوشته آقاي دكتر گلشني مراجعه كنيد. در اين كتاب، سعي شده است قسمتي از اين بحث روشن شود. به هر حال نگرش ديني در علم نقش دارد، و و زماني كه به حوزه ي علوم انساني مي رسيم، اين نقش خيلي پر رنگ مي شود، يعني واقعاً انساني كه اسلام معرفي مي كند و جايگاهي كه از انسان تعريف مي كند و همين طور روابطي كه براي انسان در نظر مي گيرد، در همه ي علوم انساني و ازجمله در مديريت، تأثير جدي دارد.
بنابراين بحث مديريت اسلامي به معناي علم مديريت اسلامي، چون آنچه كه در موردش صحبت كردم، علم مديريت اسلامي نيست و خودش بحث جداگانه اي است كه علم مديريت اسلامي اصلاً وجود دارد يا نه، آن علم مديريت اسلامي چگونه شكل مي گيرد؟، يكي از بسترهاي شكل گيري يا حداقل آن چه از نظريه ي انديشه ي مدون به دست مي آيد، اين است كه اگر فلسفه، مكتب و نظام مديريتي اسلام را استخراج كنيم، و براساس آنها ساز وكار مديريت اسلامي را تعريف كنيم، محصولي كه از عمل مديريتي و مطالعه عيني اين ساز وكار با تطبيق در جامعه بدست مي آيد، مي تواند دانش مديريت اسلامي باشد؛ يعني درواقع اين همان اتفاقي است كه به يك معنا در سرمايه داري افتاده، يعني در واقع همين روند براساس مباني سرمايه داري در سرمايه داري شكل گرفته و يا در مديريت ژاپني همين مفاهيم شكل گرفته و براساس اعتقاداتي كه در ژاپن وجود داشته، ارزش هايي به عنوان مكتب تعريف شده و براساس آن مكتب، يك نظام و ساختار كه بر اساس آن بخواهد ارزش ها را به اهداف برساند، تعريف شده و ساز و كاري ايجاد شده كه از تطبيق اين ساز و كار در مطالعه عيني محصولي به نام مديريت ژاپني به دست آمده است. تفاوت ما با مديريت ژاپني در اين است كه ما مي خواهيم اين مفاهيم و سازو كار را از منابع وحياتي بدست بياوريم و ديگران از منابع بشري خودشان بدست آورده اند، مثلاً نظام سرمايه داري با عقل حسابگر بشري توانسته اين كار را انجام دهد و فرهنگ ژاپني نيز براساس سنت ها وتقاليد ژاپني و فرهنگ ژاپني اين كار را انجام داده است، اما ما مي خواهيم اين را براساس وحي، آن هم آخرين وحي الهي يعني اسلام و مبتني بر منابعي كه معتقديم علي رغم تغييراتي كه در بخشي ازآن ممكن است اتفاق افتاده باشد و تحولاتي كه در درحوزه ي نقل سيره است انجام شده، اما منبع اصي دين كه قرآن است، مصون از تحريف و تغيير باقي مانده است.
من از اين قسمت بحث سريع عبور مي كنم، چون درباره فلسفه و مكتب و نظام توضيح دادم، فقط در بحث نظام به اين نكته اشاره كنم كه ما وقتي از نظام صحبت مي كنيم، از يك مجموعه نهادهاي مرتبط به هم صحبت مي كنيم كه در اين جزوه اين نهادها تعريف شده و ويژگي هاي آن مشخص شده اند.
قبل از جمع بندي به دو نكته را اشاره مي كنم، يكي بحثي است در مورد اين نهادها كه بحث بسيار دقيق ومهمي است كه مثلاً بتوانيم درحوزه نظام مديريتي اسلام نهادهاي مديريتي را تعريف بكنيم. در اين موردكاري انجام شده است كه هرچند آن كار ايده آل نبود، اما گامي بلندي به سوي رسيدن ونزديك شدن به اين اهداف بود و آن اين بود كه در برنامه ي سوم توسعه، دولت مكلف شده بود مديريت امام (رضوان الله تعالي عليه) را به مديران كشور آموزش بدهد. پس اين بحث مطرح شد كه مديريت امام چيست، سپس به دنبال اين بحث، مجموعه اي از سوي سازمان مديريت و برنامه ريزي وقت سامان پيدا كرد كه الگوي مديريتي حضرت امام (رضوان الله تعالي عليه) را استخراج كند و متاسفانه اين كاري كه انجام شد، علي رغم آنكه كار بسيار علمي و ارزشمندي بود، سالهاست كه همچنان بدون استفاده باقي مانده و حتي به مجامع علمي هم معرفي نشده است. دو سال در سالگرد رحلت حضرت امام رضوان الله تعالي عليه، من خدمت رهبر معظم انقلاب عرض كردم كه از يك سو سالگرد رحلت امام است و از سوي ديگر شما روي مسئله ي توليد علم و نظر يه پردازي تاكيد داريد. يكي از مصاديق بارزي كه من مي توانم براي اين بحث معرفي كنم، همين كاري است كه در زمينه ي استخراج علوم مديريتي حضرت امام انجام شده و چهارده تحقيق صورت گرفت و به صورت ۱۴ مجلد درآمد. اين ۱۴ تحقيق را كساني انجام دادند كه يا دكتراي مديريت بودند يا دانشجوي دكترا ، ناظران اين تحقيق هم اساتيد مديريت و اساتيد علوم اسلامي بودند. الگوي رفتاري و گفتاري حضرت امام عمدتاً بر اساس الگوي گفتاري ايشان قرار گرفت، چون الگوي رفتاري مشكل بود. الگوي گفتاري به صورت الگوي مورد مطالعه قرار گرفت و براساس آن، الگوي مديريتي حضرت امام را استخراج كردند. آن كاري كه در اين حوزه كه انجام شد، در واقع چيزي بود كه امام آن حقيقتي را كه از دين درك كرده بود، و تعبير شهيد صدر ذوب در اسلام شده بود، در صحنه ي مديريت و درشرايط خاص ايران تطبيق كرده بود. البته ممكن است اين مفاهيمي كه من بيان مي كنم، امام (رضوان الله عليه) به اين صورت تفكيك شده درآثار خود بيان نكرده اند. در اين ۱۴ مجلد و ۱۴ تحقيق، سعي شده است اين الگوي مديريتي حضرت امام به صورت علمي استخراج بشود كه اين الگو يك راهنماي خوبي است كه مي تواند اين مفاهيم كمّي كه ما مي گوييم، را عينييت ببخشد و در واقع نشان دهدكه چگونه آن مفاهيم يعني فلسفه، مكتب و نظام و ايين نهادهاي جهان شمول، با اين ويژگي هايي كه ذكر شد، در عينيت خارجي مي تواند تحقق پيدا كند. البته قطعاً الگوي رفتاري وگفتاري حضرت امام (رضوان الله عليه) يك الگو است، اما اگر ما بخواهيم اين بحث را به صورت فني و يا به صورت آكادميك انجام دهيم، بايد به منابع ديني، قرآن و روايات مراجعه كنيم واين مطالب را استخراج كنيم و به اين نتايج منتهي شويم.
نكته ي ديگري كه در جزوه نيز اين مطلب آمده، اين است كه براي دستيابي به فلسفه، مكتب، نظام و ساز وكار چه مراحلي را بايد طي كرد؟ من در اينجا فقط فهرست مطالب را اشاره مي كنم:
مرحله اول اين است كه ما عناصر ديني را استخراج كنيم كه در جزوه توضيح داده شده كه در مرحله ي استخراج منابع ديني، ما بايد عناصر موقعيتي را از عناصر جهان شمول تفكيك كنيم و چون آنها درهم تنيده هستند، به معيارهايي براي تفكيك نياز داريم. در اين زمينه نيز آقاي حسنعلي علي اكبريان كاري را انجام داده اند، تحت عنوان «ثابت ومتغير در اسلام» كه به صورت دو جلد كتاب منتشر شده است. بنده سالها از سطح تا خارج،خدمت ايشان بودم و در اين نظريه انديشه ي مدون نيز چون همكاري داشتند و با مباحث آن آشنا بودند، اين سئوال به طور جدي براي ايشان مطرح شد كه تفكيك عناصر ثابت ازمتغير به چه شكل است. بنابراين دو جلد كتاب در اين زمينه تدوين كردند كه كتاب هاي خوبي است، البته من نمي گويم كه آخرين حرف است و قطعاً نواقصي دارد كه نياز به تكميل دارد، اما كار بسيار ارزشمندي است كه در اين زمينه انجام شد.
ما بايد اول عناصر ديني را استخراج كنيم، سپس عناصر جهان شمول را ازموقعيتي تفكيك كنيم. در مرحله ي سوم، ما بايد در وراي عناصر موقعيتي، بتوانيم عناصر جهان شمول را استخراج كنيم. چون همان طور كه اشاره كردم در وراي عناصر موقعيتي، هميشه يك يا چند عنصر جهان شمول وجود دارد و به سادگي نمي توان گفت كه مطلبي مربوط به آن شرايط است، پس آن را كنار مي گذاريم، بايد بعداز اينكه به فرض ثابت شد چنين مطلبي مربوط به آن شرايط است، بگوييم چرا درآن شرايط چنين حكمي پيدا شده و چه عنصر يا عناصر جهان شمولي وجود داشته كه اقتضا كرده است چنين حكمي پيدا شود؟
من كمي نگران از مثال زدن هستم، چون مثال ها محل اختلاف است، ولي در هر حال مثالي ذكر مي كنم، مثلاً در بحث حقوق جزايي، در بحث قصاص وديات، بحثي را در ديه داريم كه اگر كسي اشتباهاً عملي را انجام داد كه ديه داشت، درخطاي محض ديه برعهده ي عاقله است. مقصود از عاقله، فاميل هاي مرد آن شخص از طرف پدري هستند. اين سئوال مطرح مي شود كه اين حكم از كجا پيدا شده است كه شخصي جرمي را مرتكب شود اما ديه اش را شخص ديگري بايد بپردازد؟ اين حكم جزء مسلمات در فقه است كه در خطاي محض ديه بر عهده عاقله است، فقهاي ما تلقي شان اين بوده كه اين عنصر، عنصر جهان شمول است و درهمه شرايط ثابت است، بنابراين هنوز هم فتوا همين است و اگر به تحريرالوسيله حضرت امام رضوان الله عليه مراجعه كنيد، اين فتوا آن جا نيز آمده هست. در مقابل عده اي اين ديدگاه را دارند كه اين مسئله مربوط به شرايط آن روزگار بوده و در شرايط آن روزگار چون روابط قبيله اي وجود داشته است، نوعي پيمان درون قبيله اي بوده است كه آن پيمان باعث مي شده كه اين نوع تعهد براي افراد پيدا شود كه اگر فردي خطئاً جرمي را مرتكب شود، ديه اش را فرد ديگري بپردازد، بعد از اين ديدگاه نتيجه مي گيرند كه چون اين مسئله مربوط به شرايط روزگار نص بوده وآن شرايط امروزه وجود ندارد، پس ديه ديگر بر عاقله نيست و آن را كنار مي گذاريم. ولي من قصد ندارم در صحت و سقم اين استدلال قضاوت كنم، به فرض اين استدلال درست باشد، بايد به اين سئوال جواب داد كه چرا اسلام آن خصوصيت قبيله اي را درآن روزگار پذيرفته در حاليكه خيلي ويژگي هاي ديگر در قبايل وجود داشت كه اسلام آن ها را نپذيرفت و چرا از بين همه ي آنها اين را پذيرفته است؟ به فرض كه چنين حكمي يك خصوصيت قبيله اي باشد، اگر اين را تحليل كنيم، شايد به اين نكته برسيم، البته در حد شايد، كه اسلام درحوزه ي جرايم خطئي به دنبال نوعي تأمين اجتماعي بوده است، چون در واقع اين شخص نوعي بيمه است كه اگر خطا انجام داد،عده ي ديگري خسارت را مي پردازند و خودش مسئوليت پرداخت خسارت را ندارد، اين مسئله يك نوع تامين اجتماعي است وهمان طور كه مي دانيد در امنيت عموميف روحي واجتماعي تأثير دارد، چون شخصي كه كاري را انجام مي دهد، هر چقدر هم دقت كند، احتمال خطا وجود دارد، مثلا امروزه يك راننده هر چقدر هم منضبط باشد، باز هم احتمال دارد در جايي تصادف كند مثلا ترمزش ببرد و نتواند ترمز كند، در نتيجه با ماشين يك كسي را بكشد. بنابراين هيچ گاه ما نمي توانيم خطا را ازجامعه حذف كنيم، ما مي توانيم به افراد بگوييم عمداً جرم را انجام نده و اگر عمداً انجام داد مجازاتش كنيم و جلوي عمد را به اين طريق بگيريم، يا جلوي شبه عمد را مي توانيم بگيريم، چون درواقع آن هم عمدي است و انگيزه ي انجام داشته است، ولي نمي خواسته به اين نتيجه منتهي بشود، مثلاً اگر كسي كه مي خواهد با ماشين به كسي بزند، اما نمي خواهد او را مجروح كند يا بكشد، ولي وقتي به او مي زند اين شخص كشته مي شود. اما خطاها را نمي توان ازجامعه حذف كرد و به هر حال انسان ها خطا مي كنند و اين خطاها در جايي ديه پيدا مي كند. درجايي ممكن است خطا خسارت و به اصطلاح مجازاتي در اين دنيا نداشته باشد، اما در جايي آن خطا به خسارت منئتهي مي شود و اگر تأميني وجود نداشته باشد، افراد از ترس خطا اقدام به خيلي از كارها نبايد بكنند و خيلي از مشاغل را نبايد انجام بدهند. مثلاً بعضي از راننده ها مي گويند ما به عنوان راننده مي دانيم كه قطعاً از اكنون كه راننده مي شويم، در بيست يا سي سال رانندگي، به هر حال دوسه نفري را اگر نكشيم حداقل مجروح مي كنيم، و چون اين را مي دانيم قاعدتاً اقدام به رانندگي نمي كنيم يا يك پزشك مي داند هر چقدر هم دقت كند به هر حال ممكن است عده اي در اثر معالجه و طبابت او صدمه ببينند، و او چون از خطا مبرا نيست، اگر تأميني نداشته باشد، به اين كار اقدام نخواهد كرد.
بنابراين اسلام براي اينكه آن امنيت ايجاد شود و مشاغلي كه براي ديگران خطر دارد، يك نوع تامين اجتماعي را پذيرفته كه اين تامين درآن زمان در سيستم عاقله عملي مي شود و در زمان ما بايد در يك سيستم ديگر مثلاً بيمه عملي شود.
البته آنچه عرض كردم مثال بود و قصد ندارم بگويم كه درست است. ولي مي خواهم اين نكته را بيان كنم كه به محض اينكه گفتند عاقله عنصر موقعيتي است و بعضي گفته اند مي توان آن را حذف كرد و كنار گذاشت، مسئله تمام شد، بلكه بايد به اين سئوال جواب داد كه چرا اسلام از بين اين همه خوصيات قبايلي، تنها اين خصوصيت را پذيرفته و خصوصيات ديگر را نپذيرفته است. سپس بعد از تفكيك عناصر، آنها را در فلسفه، مكتب و نظام طبقه بندي مي كنيم و بعد بايد بين آنها هماهنگي ايجاد كنيم و ببينيم آيا عناصري كه در فلسفه داريم با عناصري كه درمكتب داريم و عناصري كه درنظام داريم هماهنگ است يا نه. در مرحله نهايي كار، نوبت به طراحي ساز و كار مي رسد كه آن قسمتي كه عملي و عيني مي شود و در خارج قابل تطبيق مي شود، طراحي سازو كار است.
به عنوان آخرين نكته، از زماني كه اين نظريه ي انديشه ي مدون مطرح شده است يعني ازحدود بيست سال قبل تا به حال، بارها اين نظريه را درمجامع مختلف، در داخل و خارج كشور توضيح داده ام و در حوزه هاي مختلف مديريت، اقتصاد، سياست و هنر سعي كرده ام نمونه ها و تطبيق ها و مثال هايي ذكر كنم، در بعضي زمينه ها بيشتر و جدي تر مثل اقتصاد و دربعضي زمينه ها كم تر، ولي متاسفانه نمي دانم شايد اشكال از من است كه بيانم خوب نيست و يا اشكال از نظريه است كه نظريه ي خيلي ارزشمندي نيست، متاسفانه تعداد كساني كه از اين نظريه به عنوان يك نظريه و يا حداقل يك احتمال، استفاده و تحقيق كنند خيلي نبوده است. در اقتصاد چند رساله ي فوق ليسانس و دكتري براساس اين نظريه نوشته شده، درمديريت درحد اطلاع من، فقط يك تحقيق انجام شده كه البته من به صورت اتفاقي در اينترنت به آن برخورد كردم كه زير نظر جناب آقاي دكتر عابدي جعفري يك تحقيق انجام شده و محقق از اين نظريه استفاده كرده و مقداري راجع به آن بحث كرده است، ولي اگر قرار است كه ما واقعاً توليد علم انجام دهيم، بايد اين نظريه را با كليات و توضيحاتش – البته شاخه ها و توضيحات روش شناسي اش جاي خودش- كه في الجمله مقبوليتي دارد و به اعتقاد من بر مفاهيم پذيرفته شده ي اسلام و مكتب اهل بيت (عليهم السلام) مبتني است، درمقام تطبيق چه مقدار مي توانيم تطبيق كنيم. من هميشه به دوستاني كه در حوزه ي اقتصاد بيشتر با آنها سروكار داشته ام، اين موضوع را عرض كرده ام كه من كاري را انجام داده ام و در مكتب ونظام اقتصادي منتشر كرده ام كه اين كار به اعتقاد من تكميل، تصحيح وتقويت كاري بود كه شهيد صدر (رضوان الله تعالي عليه) در «فلسفتنا» كرد و برجسته ترين شاگرد شهيد صدر حضرت آيت الله حائري، زماني به بنده فرمود كه بعد از شهيد صدر، اين كتاب تنها كتابي است كه حرف تازه اي در اقتصاد اسلامي به ميان آورده است. گفتم: آقا نمي گوييم كار آقاي صدر بي نقص است يا كار من بي نقص است، بلكه قطعاً هم كار آقاي صدر نقص دارد، و هم قطعاً كار من، البته كار آقاي صدر نقصش از كار من خيلي كمتر است، اما شما فرض كنيد اين دو كار درست است و با فرض اين به دنبال ساز و كار اقتصادي باشيم، يعني اين نظريه را به صحنه ي عمل برسانيد، چون تا به ميدان عمل نرسد، تنها مفاهيمي در سطح فلسفه و مكتب ونظام است، و قابل تطبيق نيست، آن را بايد به الگوهاي قابل تطبيق تبديل كنيد. من بارها به دوستان در حوزه ي اقتصادي گفته ام كه شما اين الگوها را بدهيد و بگذاريد اين الگوها تطبيق بشود تا در عمل معلوم شود كاستي هاي اين نظريه چيست؟ ممكن است زماني كه اين نظريه درعمل كه تطبيق شد، ببينيم برخي قسمت هاي اين نظريه كاستي هايي دارد.
در اين بيست سال، من اين نظريه را با بزرگان مختلفي مطرح كرده ام و راجع به ان صحبت نمود ام. مثلاً در يك جلسه چندين ساعت با حضرت آيت الله مصباح و حضرت آيت الله اميني درباره اين نظريه بحث كرديم و اين عزيزان به خصوص آيتالله مصباح پرسش مي كردند و بنده پاسخگو بودم، و آن بحث باعث مي شد كه من به اين نكته پي ببرم كه چه چه قسمت هايي از اين نظريه نياز به توضيح بيشتري دارد و چه قسمت هايي احياناً داراي نقص است و اين طور نبوده است كه اين نظريه بدون تغيير وتحول باشد، اما آنچه كه مهم است اين است كه ما بتوانيم براساس اين نظريه به تطبيق هايي برسيم.
انشاء الله فردا آن چه جناب آقای بخشی ارائه خواهند كرد، چون ایشان در جریان این نظریه هستند و خودشان از کسانی هستند که علاقه مند بودند که این نظریه را تطبیق کنند و يك سري كارهايي را هم در مجموعه خودشان با دوستان ديگري كه همگي متخصص و صلاحيت دار حوزه مديريت هستند، بر خلاف من كه عرض كردم متخصص اين حوزه نيستم، ان شاء الله تطبيقات بهتر و عيني تر اين نظريه را ارائه خواهند كرد.











