موضوع سخنرانی: علم دینی و مدیریت
عنوان دوره: اولین دوره آموزشی و پژوهشی مدیریت اسلامی با موضوع طرح و نقد دیدگاهها و رویکردهای مختلف در حوزه مدیریت اسلامی
برگزار کننده: دانشگاه امام صادق علیه السلام
ارائه کننده: دکتر خسروپناه
زمان: مرداد ماه ۱۳۸۷
برای دانلود فایل صوتی کلیک نمایید.
متن سخنرانی:
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين وصلي الله علي سيدنا ونبينا ومولانا اباالقاسم محمد(ص)وآله الطيبين الطاهرين المعصومين ووصيه حجه ابن الحسن العسگري ارواح لالتراب مقدمه الفداء.
يكي از شرايط لازم مديريت، نظم ، انضباط ومديريت زمان است . موضوع بحث بنده علم ديني ومديريت است .
كل بحث در سه محور تنظيم شده است:
۱- درحوزه چيستي علوم انساني
۲- درحوزه چيستي علم ديني
۳-رابطه علم ديني ومديريت.
ابتدا اين سئوال مطرح شده كه آياعلوم انساني ديني وغير ديني معناي پيدا مي كند و آيا امكان پذير است يا خير؟ كه از پرسش هاي اصلي است وبايد در اين تحقيق به آن بپردازيم.
مقصوداز دين اسلام آموزه هاي برگرفته شده ازقرآن و سنت است. مطلق اديان را اراده نكرده ايم وكاري به دين يهود ومسيحيت واديان شرق وغربي ديگر ندارم . مقصودم از علم هم مطلق آگاهي وهمه دانش هاي بشري مانند فلسفه و … نيست، بلكه علوم وتفسيرهاي علمي است كه در ساير فرضيه ها وتئوري ها وروش تجربي صورت مي پذيرد. بنابراين قانون علمي، اولا: يك قضيه كلي است .
كلي به معناي POSITIVISTY نيست چون كل به اين معنا امروزه امكان پذير نيست .
ثانيا: توانايي اثبات يا ابطال يا تائيد تجربي را داشته باشد. اين سه عمليات تائيد واثبات وابطال به اعتبار سه رويكرد مطرح شده درمقوله علم است .
ثالثا : توانايي پيش بيني را داشته باشد . پس مقصود از علم ، دانش داراي DISIPLIN است كه داراي اين سه ويژگي باشد . ومطلق علم وآگاهي محل بحث ما نيست . علم بايد قدرت پيش بيني داشته باشد و شواهد تائيدي يا اثباتي و ابطال پذيري داشته باشد وتاحدودي كلي باشد .
مقصود از علم انساني يا علوم انساني چيست؟
علومي كه پيرامون رفتارهاي فردي واجتماعي ، اختياري وغير اختياري ،آگاهانه وغير اگاهانه انسان مي پردازد ونتايج خودرا به قالب نظم هاي تجربه پذير مي ريزد ، اين دسته ازعلوم انساني به علوم توليدكننده مثل روانشناسي ، جامعه شناسي ،اقتصاد ،سياست ،علوم تربيتي وعلوم مصرف كننده مثل بانكداري ومديريت تقسيم مي شود. البته همه علوم يك جنبه توليد كنندگي ومصرف كنندگي دارند اما درصد توليد كنندگي و تئوري سازي برخي از علوم بيش از ساير علوم است .
به هر حال دانش مديريت دانشي است كه از تئوري هاي روانشناسي و جامعه شناسي وانسان شناسي وعلوم ديگر استفاده بيشتري مي برد .
بين علوم تجربي طبيعي و علوم تجربي انساني تفاوت روشي وتفاوت موضوعي وجود دارد حتي بين عالمان اين علوم هم چنين تفاوتي ديده مي شود. بنده اين علوم را به اين شكل دسته بندي كرده ام:
۱-موضوع علوم انساني ، انساني است كه رفتارهايش ،ظاهري و باطني دارد درحالي كه ظاهر و باطن عالم طبيعت يكسان است .
۲-انسان موجودي اعتبار ساز است . به تعبير وينچ فيلسوف انگليسي زندگي انسان يكپارچه آميخته با قرار دادهاست .
انسان ها مملو از اعتبارها و قراردادها هستند، لذا شما در بحث هاي فلسفي مشاهده مي كنيد كه وقتي مي خواهند نفس الامر را تقسيم بندي كنند آن را به وجود ذهني ،وجود خارجي ،وجود اعتباري تقسيم بندي مي كنند. انسان با اعتبارات وقرار دادي كه توليد وخلق مي كند براي خود يك عالم جديد ايجاد مي كند واين ويژگي انسان در فهم علوم انساني بسيار موثر است .
انسان موجود مختاري است به گونه اي كه اراده خود او نمي گذارد رفتار او قانون مند شود وبه نظم تجربي درآيد .منظوراز قانون مندي نفي مطلق قانون از رفتار انسان نيست ،اما درحوزه علوم انساني قوانين جزيره اي ومنطقه اي داريم يعني قوانين موجود درحوزه علوم انساني آن قدر كليت ندارد كه همه جوامع را پاسخ گو باشد . به همين دليل نقد جدي ما بر علوم انساني جوامع غربي اين است كه اين علوم با يك جامعه آماري در برخوردبا مخاطب خاصي صورت گرفته ونتيجه گيري شده است. الان قصد دارند اين قانون را تعميم دهند وبراي مردم آفريقا و آسيا هم پياده كنند. در صورتي كه اين طور نيست . يكي از دوستان كه در يكي از كشورهاي اروپايي زندگي مي كرد ،نقدي داشت؛ مي فرمود: برخي از پزشكان نيجر مي گويند ما گاهي اوقات، سال ها مي گذرد تا با فردي برخورد كنيم كه با بيماري رواني به ما مراجعه مي كند ؛در حالي كه در كشورهاي اروپايي و كشور هاي مدرنيته و پيشرفته مسئله بيماريهاي رواني و خودكشي واين بيماريها فراوان است .
آيا مي توان قوانيني كه درآن جا بدست مي آيد براي كشورهاي اروپايي هم پياده كرد؟ در واقع اين ها دوجامعه آماري هستند . دومخاطب هستند . لذا قوانين كلي و ثابت همگاني براي همه كشورها يك ادعاي گزافي است .ما معتقد به قانون ونظم تجربي هستيم، اما معتقد بر كليتي كه افراد POSITIVISM براي همه مخاطبان ادعا مي كردند والان هم برخي از فيلسوفان به تائيد آنها قائل هستند، نيستيم. چون انسان موجود پيچيده اي است كه نه تنهادرهر مقطع زماني تفاوت دارد بلكه درهر مكان ومنطقه جغرافيايي ،حكم مخصوصي پيدا مي كند. به عبارت ديگر انسان ها از نظرروحي و فرهنگي واجتماعي متفاوتند و با سنگ شناسي وعصب شناسي تفاوت دارد .
نتيجتاً يكسان دانستن علوم طبيعي تجربي و انساني از نظر موضوع كاملا اشتباه است . اين بحث را تاحدودي ديلتاين در قرن ۱۹ تصويب كرد .
لذا مشاهده مي كنيد روشي كه بيشتر در علوم انساني پيشنهاد مي شود روش هرمنوتيكي است يعني درحوزه علوم انساني بيشتر قصد تفسير پديده ها را دارند نه كشف علي ومعلولي وتبيين پديده ها را . در علوم طبيعي تلاش مي كنند تا علت پديده ها را متوجه شوند. اما در علوم انساني قصد تفسير پديده ها را دارند. مثلاً چرا انقلاب پديد آمده است؟
درواقع مي خواهند انقلاب اسلامي ايران ،نهضت مشروطيت ،انقلاب فرانسه وانقلاب آمريكا را تفسير كنند. گاهي از تفسير اين انقلاب ها به يك قائده كلي مي رسند .
حال آيا اين قائده كلي برهمه انقلاب هاصادق است ؟ به نظر ما اين طور نيست . لذا مشاهده مي كنيد كساني كه مفسر انقلاب هستند وقتي با انقلاب اسلامي ايران برخورد كردند، بيان كردند اين انقلاب يك استثناست ونتوانستند قانون ثابت خودشان را ارائه دهند.
در صورتي كه استثنا معنايي ندارد. پديده هاي طبيعي همگي استثنا هستند. بنابراين نبايد انسان را به عنوان يك موجود پيچيده با طبيعت يكسان قلمداد كرد .
بين عالمان علوم طبيعي وانساني هم اين تفاوت وجود دارد كه موضع عالمان طبيعي تما شاگردي وموضع عالمان در علوم انساني بازيگري است .
اين كه بيان شد موضع عالمان درموضع طبيعي تماشاگري است قصد نفي مطلق بازيگري عالمان درعلوم طبيعي نيست . اما نقش بازيگري عالمان طبيعي خيلي كم رنگ است ودرحوزه علوم انساني بسيار معنا دار و پررنگ است . لذا به تعبير برخي از غربيان بيان كرده اند كه وقتي فرد مي تواند ادعاي فهم يك واقعه تاريخي كند كه به قدري به آن نزديك شود كه احساس كند اگر او هم به جاي ،آن شخصيت بود همانند او رفتار مي كرد . البته اين سخن كه كالينگوود مطرح كرده مبتني بر پيش فرض انسان شناسي جبر گرايانه است . اما اگر اين پيش فرض را نپذيريم وبه اين نكته توجه كنيم كه انسان موجود مختاري است ومي تواند اراده اي از خود نشان بدهد كه ديگران ازخودشان نداده اند.
اما نكته كهم اينجاست كه ما قدري به پديده انساني نزديك شويم، كه شرايط موقعيتي انسان هاي آن بستر زماني ومكاني را بهتر درك كنيم .
وقتي انساني در تنگنا قرار گرفته و ترك تحصيل مي كند ، مي گوييم كار اشتباهي كرده وبايد به تحصيلات خود ادامه مي داد ولي قبل از اين داوري اول بايد به او نزديك شويم و شرايط زماني ،مكاني ،فرهنگي واقتصادي او را درك كنيم تا متوجه شويم علت ترك تحصيل او چيست و راهكارهايي براي حل موضوع ارائه كنيم .
لذا در بحث علوم انساني گفته اند عالمان در علوم انساني بازيگرند، پس اگر به پديده نزديك نشوند نمي توانند تفسير وفهم مطابق با واقع از خود نشان دهند.
تفاوت دوم : جهان بيني وايدئولوژي ومحيط عالمان وبه تعبير ديگر پيش فرض هاي عالمان علوم انساني در تفسير رفتارهاي فردي واجتماعي انسان تاثير گذار است .
چرا خانم نيكي كدي در تفسير پديده انقلاب اسلامي نتوانست به عامل دين داري مردم توجه داشته باشد واين عامل را پر رنگ مطرح كند؟ چرا بيش از همه به عامل مدرنيزاسيون توجه داشت . به نظر من به اين دليل بود كه او در دنياي مدرنيته زندگي مي كرد وهمه انقلاب ها را با اين ديدگاه مشاهده مي كرد .
مي گويند شخصي وارد شهري شد از اهل آن شهر وصف مردم شهر را سئوال كرد . نفر اول گفت : مردم اين شهر دزدند . نفر دوم گفت: مردم اين شهر اهل تهجد ونافله شب هستند. نفر سوم، كارهاي زشت را به مردم نسبت داد .
آن شخص خدمت امام صادق (ع) رفت و مسئله را بااو در ميان گذاشت. حضرت فرمود اولي خودش دزد بود فكر مي كرد همه دزدند. دومي اهل تهجد ونافله شب بود خيال مي كرد مردم شهر هم اهل نافله اند. سومي خودش اين كاره بود فكر مي كرد مردم شهر هم همين طورند.
البته تاثير گذاري پيش فر ض ها نبايد ما را در عرضه علوم انساني به نسبي گرايي سوق دهند. بايد ديد چند درصد اين پيش فرض ها معللانه تاثير مي گذارند. وچند در صد مدللانه تاثير مي گذارند. اين در هرمنوتيك و روش شناسي علوم انساني بسيار مهم است . بايد تلاش شود تا آن دسته از پيش فرض هايي كه معللانه تاثير مي گذارند را بزداييم و زدودني هم هستند. اما پيش فرض هايي كه مدللانه هستند بايد با استدلال عقلي يا نقلي بدست بيايند وتوسط آنها به تفسير پديده ها وتوليد علوم انساني برسيم .
لذا نقش موثري كه در نظريه پردازي در حوزه علوم انساني وجود دارد همين پيش فرض ها ،جهان بيني ها ،ايدئولوژي ها و پيش فرضهاي مدلل است . نتيجه، تفاوت علوم طبيعي و انساني اين شد كه، باتوجه به تفاوت موضوعي وعالمان در علوم انساني نسبت به علوم طبيعي اين نتيجه را مي گيريم :
اولا : روش هاي تجربي واندازه گيري كمي در همدردي و بازيگري و كشف اعتباريات وباطن رفتارهاي پيچيده انساني درحد ۱۰۰% مفيد نيست . يعني نمي توانيد استفاده ۱۰۰% ببريد ونتايج تحقيقات انسان پيچيده در قالب نظم هاي قطعي تجربي ونظم هاي آماري همگاني در نمي آيد يعني حتي علوم انساني هم مثل علم وراثت ومكانيك كوانتيك به نظم آماري وهمگاني در نمي آيد ونمي توان انتظار داشت با يك سري تحقيقات ميداني و پژوهش هاي آماري دستاوردها و مشاهدات خودرا در قالب نظم هاي قطعي تجربي درآوريد . اين نتيجه مهمي در فلسفه علم انساني است كه البته اين نتيجه خودرا درعلم مديريت هم نشان خواهد داد ويكي از مهم ترين مباني بحث بنده درمديريت اسلامي وعلم ديني است .
ثانيا : پيش فرض ها ي ديني بر تفسير رفتارهاي انساني تاثير گذارند وامكان ديني بودن علوم انساني را فراهم مي سازند. تا اين جا بنده تحليل خود را از علوم انساني خدمتتان ارائه دادم .
روشن شدكه ما به هيچ وجه نمي توانيم يك تحليل وتفسير POSITIVISTY از علوم انساني از جمله علم مديريت داشته باشيم . علوم انساني، هم به لحاظ موضوع كه انسان است با علوم طبيعي تفاوت دارد، وهم به لحاظ عالمان .باتوجه به اين تفاوت ها وباتوجه به توضيحات ،روشن مي شود كه اگر كسي از علوم انساني ديني صحبت كرد سخن ناروايي نگفته وسخن معناداري گفته است . ما مي خواهيم از اين معناداري وامكان علوم انساني ديني به تفسير وتحليل علم ديني هم بپردازيم كه اصلا علم ديني چيست وتحليلي كه از علم انساني وعلم ديني داشتيم را درحوزه مديريت پياده كنيم .
ابتدا تاريخچه علم ديني را بيان مي كنم :
تاآنجا كه تحقيق شده، اولين شخصي كه دغدغه اسلامي شدن علوم ودانشگاه را مطرح كرد ابوالاعلي مودودي از علماي پاكستان در سال ۱۹۳۰ بوده، بعد سيد محمد نقيب العتاس رئيس موسسه انديشه وتمدن اسلامي درمالزي هستند در كتاب اسلام ودنيوي گري به بيان آن پرداخت.
با پيشنهاد ايشان دانشگاه اسلامي مالزي راه اندازي شد و مدلي براي علم ديني پيشنهاد داد. سپس اسماعيل فاروقي كه از انديشمندان مسلمان در آمريكاست اين دغدغه را دنبال كرد . ضياء الدين سردار پاكستان هم مي خواست اين شيوه را عمل كند وطرح هايي براي خود داشت . سيد حسين نصر ،مهدي گلشني ، آيت الله جوادي آملي تئوري هايي دادند .از شخصيت هايي كه درنظام ما اين شعار را به جد در سالهاي قبل مطرح كردند مقام معظم رهبري بود كه بحث اسلامي شدن دانشگاه را مطرح كردند . ستادانقلاب فرهنگي در ايران وشوراي عالي انقلاب فرهنگي دغدغه اصلي شان اسلامي شدن دانشگاه بود وبا اين هدف شكل گرفت .
دفتر همكاري حوزه ودانشگاه كه امروزه به عنوان پژوهشگاه حوزه ودانشگاه شناخته مي شود با همين هدف راه اندازي شد . شايدموسسه آموزشي پژوهشي امام خميني در قم با همين رويكرد راه اندازي شد . در واقع حركت هايي كه در ايران بعداز انقلاب و پاكستان ومالزي وجنوب شرق آسياي قبل از انقلاب وهمايش ها وجلسات علمي فراواني كه دركشورهاي آمريكا وانگلستان برگزار شد .«انستيتو المهد العالمي للفكر الاسلامي» كه درامريكا سميناري در سال ۱۹۸۲ با عنوان علم ديني در آمريكا و پاكستان برگزار شد وهمايش هاي مختلف صورت گرفته در اين كشورها با اين هدف فعاليت كردند.
آقاي دكتر گلشني در كتاب از علم سكولار تا علم ديني انواع واقسام اين موسسات را كه با اين انگيزه كار مي كنند نام برده است . البته غير از حركت هايي كه درجهان اسلام صورت گرفته درجهان مسيحيت خيلي قبل تر از اسلام ،مسيحي ها با اين دغدغه فعاليت ميكردند. بحث سينماي ديني ،سياست ديني ،علم ديني از دغدغه هاي جدي بود.
يكسال در ميان يك همايش ديني برگزار مي شود كه شخصيت هاي بزرگي از جمله آلستون –آريان باربوه شركت مي كنند و در مورد رابطه علم و دين وعلم ديني بحث مي كنند. بحث علم ودين بحث زنده دنياست .
بعضي از روشنفكران ما قصد پاك كردن صورت مسئله رادارند . مقوله علم ديني تجربه و امتحان خودرا پس داد وناموفق بوده است. گاهي اوقات دفتر حوزه ودانشگاه وشوراي انقلاب فرهنگي را كه سال ها كار كردند وموفق نبود مثال مي زنند. چنين ادعاهايي دليل بر پاك كردن صورت مسئله نيست . ما قبول داريم كه نتايج اين مجموعه ها نمره عالي نمي گيرد هر چند زحمات زيادي انجام شده ولي مثلا تئوري آقاي نغيب العتاس داشت در دانشگاه مالزي پياده شدو نتايجي هم ازآن حاصل شد . تئوري كه بايد درعلم ديني بپردازيم، بحث ديگري است .
مشكل ما در دو جهت است .
بنده درجلسه اي كه دبير شوراي عالي دانشگاه ها كه از شوراهاي اقماري شوراي انقلاب فرهنيگ است وچند هفته بيش با ما در قم جلسه داشتند خدمتشان عرض كردم كه در بحث علم ديني دو مشكل اساسي داريم :
۱-هنوز به يك تئوري اتفاقي وجامع نرسيده ايم . هر شخصيتي براي خود يك تئوري در مورد علم ديني مي دهد. اين تئوري ها هنوز چكش كاري نشده ومورد نقد قرار نگرفته است .
۲-اين تئوري ها هنوزدرمقام عمل تجربه نشده : مثلا آقاي دكتر گلشني كه تئوري خودرا درمورد علم ديني مطرح كرده حق دارد، حداقل آن را در پژوهشگاه علوم انساني كه بحث مديريت خودشان است پياده كنند؛ يا حضرت آيه الله جوادي آملي حق دارند تئوري خودرا در موسسه اسراء پياده كنند. به هر حال ايشان كلاس داشتند حتي يك سال كلاس خصوصي داشتند وبنده از شاگردان ايشان در اين كلاس ها بودم . يا اگر دفتر همكاري حوزه و دانشگاه به سه تئوري درحوزه علم ديني رسيدند بايد اين تئوري ها را در بخش هاي مختلف پياده كند. همچنين موسسه امام خميني كه بين اسلام وعلوم انساني در حال ايجاد رابطه است بايد ابتدا تئوري خود رادرموردعلوم ديني به صورت محكم مطرح كند .
پس ما يك ضعف تئوريكي و يك ضعف در تجربه واجرايي كردن تئوري داريم. به طور كلي بنده ديدگاههاي علم ديني را به اين دو دسته تقسيم كردم :
۱- مخالفان علم ديني معتقدند به لحاظ روش ،هدف وموضوع بين علوم ودين تفاوت است. لذا سخن گفتن ازعلم ديني سخن گفتن از مثلث ۸ ضلعي است . نمي توان مقوله علم ديني را به جهت علوم تجربي مطرح كرد (مقصود از علم تجربي همان علوم روشمند وDISIPLINE است ).
۲-برخي معقتد به علم ديني هستند وبراي ان تعاريفي گفته اند كه در اين باب ديدگاههاي مختلفي وجود دارد :
۱:علم ديني به معناي استنباط گزاره هاي علوم انساني از قرآن وسنت است .
كساني كه اين ادعا را مطرح مي كنند دو گروه هستند. يا مانند غزالي معتقدند مي توان تمام كليات وجزئيات را از قرآن و سنت استخراج كرد مثلا آقاي غزالي در كتاب «المنقض من الضلال» تصريح مي كنند كه ما بايد تمام علوم نجوم –پزشكي و… را از قرآن و سنت استخراج كنيم . در آن زمان علوم انساني به اين معنا مطرح نبوده ولي در كتاب «جواهر القرآن »ايشان مي فرمايند مطلق علوم از قرآن قابل استخراج است ،باتوجه به اين كه قرآن ظاهر و باطني دارد وتا ۷۰ بطن براي قرآن شمرده اند.
برخي ديگر از بزرگان مثل حضرت آيت الله جوادي آملي شبيه نظر فيض كاشاني براين باورند كه كلياتي در قرآن و سنت وجود دارد كه با اجتهاد مي توان از اين كليات ، جزئياتي را استنباط كرد . كه عين شيوه اي است كه در علم اصول فقه بكار مي رود. عبارتي مثل «لا تنقض اليقين بشك» كه از امام (ع) بدست ما رسيده فقهايي مثل شيخ انصاري وارد شده وآنقدر در اين باره تحقيق مي كنند كه اگر امروزه كسي بخواهد مبحث استصحاب را به خوبي فرا بگيرد بايد ۷ سال درس بخواند. ببينيد يك روايت چه معجزه اي مي كند.
آيا ما درحوزه اصول علوم انساني و طبيعي در قرآن و سنت بخصوص توسط ابزار عقل چنين كاري انجام داده ايم ؟
ايشان عقل را منبع ابزار ديني معرفي كرده ومعتقدند، مي توان توسط عقل چنين استنباط هايي را انجام داد. حقير هيچ كدام از اين دو رأي را درمورد انسان هاي معمولي نمي پذيرم.
يعني معتقدم امامان معصوم هستند كه آنها مي توانند علم ما كان وما يكون را از قرآن و سنت استخراج كنند ، ولي ما انسانهاي معمولي نمي توانيم از قرآن و سنت همه كليات وجزئيات را استخراج كنيم؛ به گونه اي كه بدون استفاده از روش تجربي كلياتي را از قرآن گرفته و جزئياتي را استخراج كنيم. بنده حداقل اشكالي كه مي توانم بگيرم اين است كه ادعاي بي دليلي است . اگر بر اصل ادعا هم نقدي وارد نكنيم ،اين ادعايي است كه مدلل نشده است .
صرف اينكه شيخ عبدالله انصاري« لا تنقض اليقين بشك »را چه كرده ، يك تمثيل است وبا يك مثال نمي توان ادعاي كلي را ثابت كرد . اين تفسير استنباطي از علم ديني است .
تفسير دوم: علم ديني به معني علوم انساني هماهنگ با اهداف جامعه ديني است . شما درجامعه ديني اهدافي داريد، براساس آن اهداف از علوم ديني بهره ببريدالبته تا جايي كه با علوم ديني تان سازگاري دارد. به تعبيري اگر در زمان كار كردن برروي روانشناسي توجه داشته باشيد؛ مشاهده مي كنيد روانشناسي رفتارگرا ،روانشناسي روانكاوي، روانشناسي انسان گراي مازلو وساير گرايش هاي روانشناسي وجود دارد ،ببينيد كدام يك با جامعه اسلامي و اهداف جامعه ديني شما سازگاري وهماهنگي دارد. از همان استفاده كنيد.
اگر درجايي علوم انساني با جامعه اسلامي منافات داشت ازآن بهره نبريد . ديدگاه دوم درآثار آقاي مطهري استفاده شده.
تفسير سوم : علم ديني به معناي تهذيب علوم انساني غربي است كه لازمه تفسير دوم هم همين است واين ديدگاه سوم توسط آقاي نغيب العتاس مطرح شده است . دانش مديريتي كه تيلور مطرح كرده يا روانشناسي مازلو يا جامعه شناسي دولكي را بررسي كنيم .ببينيد كدام گزاره آن با آموزه هاي ديني ما تعارض دارد آن گزاره ها جدا كرده وبه جاي آن از گزاره ديني استفاده كنيد . با علوم انساني ،تهذيبي برخوردكنيد لازم نيست تاسيساً علوم انساني ديني بسازيد.اما تهذيباً مي توانيد علوم انساني موجود را دستكاري كنيد.دانشگاه اسلامي مالزي با همين رويكرد كار مي كند ودر حد خود موفق بوده است .
ولي به نظر ما اگر كسي نگاه دقيق تري به علوم انساني داشته باشد واين نكته را بپذيرد كه علوم انساني يك سهم مباني تئوريكي دارند كه آن مباني تئوريكي، معاني واژه هاي علوم انساني را تامين مي كنند ،به نظر من به اين سادگي نمي توان نظريه تهذيبي را پذيرفت .چون علت تعارض علوم انساني غربي با دين اسلام مدل عقلانيت آنهاست .
علوم انساني غربي زاييده مدل عقلي خاص آنهاست . عقلانيت غربي ها با عقلانيت مسلمين تفاوت دارد و موجب ايجادتعارض مي شود. من نمي گويم هيچ گزاره مشتركي نداريم اما يك تعارض ماهوي ونظام مند وسيستماتيك وجود دارد. به صرف اين كه يك گزاره را از اين سيستم جدا كرد ، وگزاره ديگري جايگزين آن كنيم شبيه اين است كه يك آجر از ساختمان را درآورد. وآجري ديگر جاي آن بگذارند. برخي مواقع اين كار ممكن است امادر برخي مواقع اگر آجر را درآوردي ساختمان ريزش پيدا مي كند چون ستون و پايه آن ساختمان است .آيا تعارض هايي كه ما درعلوم انساني با اسلام داريم تعارض حاشيه اي است با متني . تعارضي گوهري است يا عرضي .
بعضي ديگر از انديشمندان مثل دكتر نصر تاكيد برانگيزه ديني دارد. علم ديني را به معناي تاثير انگيزه هاي ديني در تحقق وپيشرفت علوم انساني مطرح مي كند .اسلام تاكيد زيادي بر توليد علم كرده است .
اين انگيزه ديني را از اين دين بگيريد بعد با روش هاي تجربي به تحقيق بپردازيد . به نظر ما راه حل دقيقي نيست . قطعا انگيزه ديني نقش دارد اما بحث، فراتر از اين است .
لذا ديدگاه پنجم دقيق تر است كه ديدگاه آقاي دكتر گلشني است به اين شكل كه :
علم ديني تاثير مباني متافيزيكي برعلوم انساني است . رشته اصلي ايشان علوم طبيعي بخصوص فيزيك است ولي درحوزه علوم انساني هم فعاليت دارد واين تئوري ساري وجاري است .
اگر بگوييم اولاً:علوم انساني مبتني بر يك سري مباني متا فيزيكي است
ثانياً: مباني متا فيزيكي از باورهاي ديني ما نشأت مي گيرد ، پس مي توان علم ديني را به معني تاثير مباني متا فيزيكي برعلوم انساني مطرح كرد.
بنده معتقدم بحث عميق تري از سخن دكتر گلشني مطرح كنيم و بگوييم :
علم ديني به معناي بكارگيري مدل عقلانيت ديني در توليدعلوم انساني است . فعلا اين نظريه را مد نظر داشته باشيد تا نموداري راجع به علم ديني به شما ارائه كنيم .
پس داوري نهايي درعلوم انساني ديني اين است كه مباني متا فيزيكي در علوم انساني به گونه اي است كه مي توان از علوم انساني اسلامي و غيراسلامي سخن گفت .
قانون مند بودن رفتار انساني را نبايد نافيه اراده انسان دانست . پاره اي از رفتارهاي انسان غير اختياري است . مثل خواب، حافظه ، هوش . در بحث هاي مديريتي ما به اين بحث ها نياز داريم . وقتي سخن از علوم انساني مي شود فقط هدف مطالعه رفتارهاي اختياري نيست . بسياري از رفتارهاي غير اختياري دارد كه شايد ازآن رفتارها دقيق تر به پاره اي از قوانين برسيم . انسان شناسي ديني بر انسان شناسي تجربي اثر مي گذارد . علوم انساني با تعريف معيني از انسان به تحقيقات خاصي جهت مي يابد با اين وجود مي توان رفتارهاي انساني را به نظم هاي آماري جزيره اي درآورد.
يعني مي توان با مطالعه اي از رفتارهاي انساني جامعه وتوسط مباني گفته شده به نظم آماري جزيره اي دست يافت .
درباب محورسوم
در اين جا مي خواهيم بحث هايي كه درعلوم انساني وعلم ديني داشتيم را درمديريت پياده سازي كنيم .درمورد مديريت علمي تعاريف مختلفي گفته اند.
-مديريت فرايندي است كه درآن مدير توسط كوشش ديگران كار را به انجام مي رساند.
-مديريت عبارت است از استفاده مناسب از منابع وامكانات موجود به منظور نيل به هدفهاي معين .
-مديريت عبارت است از تامين حداقل مصائب يا حداكثر نتايج به نحوي كه حداكثر رفاه و رضايت خاطر هم براي كاركنان وهم براي كارفرمايان فراهم شود.
همه اين تعريف ها زائيده تئوري است و هيچ كدام از مباني خاص تئوريكي نشات نگرفته است. اين تعريف ها زائيده نظريه سيستم ها ،سيستم كلاسيك ومكتب ها ونظريات جديد مديريتي است . بنابراين اگرچه در ابتداي كتاب هاي مديريت به تعريف مديريت مي پردازند اما هيچ كدام بدون آبشخور مباني تئوريكي ومتا فيزيكي تدوين نشده است . حتما يك تئوري در باب انسان شناسي وجود دارد كه نشان مي دهد از كدام مدل و سبك رهبري الگو برداري شده است .
امكان ندارد ريشه اين تعاريف بدون منبع باشد .
از اهداف مديريت علمي :
بدست آوردن بيشتر، نيك فرجامي براي كارفرما همراه با بيشترين نيك فرجامي براي هر يك از كارمندان است كه اين هدف مبتني بر مدل انسان شناسي و سبك مديريتي است وبسيار مهم است كه چگونگي ريزش مباني را مدنظر قرار دهيم .
ديدگاههاي مديريت ديني :
برخي كه نگرش POSITIVISTY وتجربه گرايانه دارد، كلاً با اسلامي بودن علوم مخالف هستند ومعتقدند علوم انساني مانند علوم طبيعي از سنخ علوم تجربي محض است ، روش خاص خود را داردو كميت پذير است وعلوم انساني اسلامي وغيراسلامي نداريم . اين ها منكر مديريت اسلامي اند.
ما اين نظر را قبول نداريم چون معتقديم همه علوم انساني منشأ متا فيزيكي دارند پس حتما مديريت اسلامي هم اين چنين است .
حتي تعاريف مديريت ، پذيرش سبك هاي رهبري، قواعدي كه در اصول ارزشيابي ونظارت مطرح مي شود، همگي مبتني بر مباني اند. و اين بدان معنا نيست كه روش تجربي بكارنمي رود.
بلكه بدين نحو است كه براساس يك مباني متا فيزيكي به تعريف هايي رسيدندو شاخصه هايي ر ا پذيرفته اند؛اكنون مي خواهند اين شاخصه ها را با تحقيقات آماري وتجربي و پرسش نامه به ثمر ونتيجه برسانند.
بنابراين ديدگاه POSITIVISTY ازمديريت صحيح نيست . به اين معنا ما نمي توانيم نظريه انكار مديريت اسلامي را بپذيريم .
ديدگاه دوم : مديريت مديران مسلمان مانند رياضيات اسلامي است، چگونه رياضي اسلامي در جوامع مسلمان توسط مسلمانان رشد و نمو پيدا كرد ؟ اين جا هم اگر عالمان ومديران تلاش كرده ومديريت اسلامي را تدوين كنند ، مي توان گفت دانش مديريت اسلامي خواهيم داشت. اين تفسير هيچ محتواي مديريتي را به قرآن واسلام وسنت نسبت نمي دهند اين تفسير نوعي مجاز گويي است وبه جاي مديريت مسلمانان به مديريت اسلامي تعبير شده كه به نظر ما تفسير درستي نيست .
ديدگاه سوم : مديريت اسلامي اداره كردن جامعه اسلامي براي رسيدن به اهداف اسلام است . يعني عزت مسلمانان ورهايي از بند اسارت وتوسعه وترقي كشور اسلامي هدف مي باشد.
براين اساس متون اسلامي در عرصه مديريت واركان آن سخني ندارد وفقط باتوجه به آياتي از جمله«العزة لله ولرسول و للمومنين »يك سري از اهداف كلان مديريت را سفارش كرده است .
اين رويكرد باتوجه به آموزه هاي اسلام در زمينه رهبري- نظارت . كنترل وتاثير جهان بيني و انسان شناسي اسلامي برعلوم انساني به تنهايي متزلزل مي شود. اصل ادعا درست است ولي انحصار مديريت اسلامي به اين معنا درست نيست .
تفسير چهارم : تفسير افراط گرايانه است.برخي در باب علم ديني مطرح كرده اند كه تمام آراء و گزاره هاي كلي و جزئي يك علم را مي توان از قرآن وسنت استخراج كرد .همين ادعا را بعضي در باب مديريت اسلامي هم بيان كرده اند. برخي از افراد كه در زمينه مديريت اسلامي كتاب نوشته اند، اگرچه به اين صراحت نگفته اند، اما پيش فرضشان اين است كه مديريت اسلامي با فقه مديريت و با اخلاق مديريت مترادف است ومي توان تمام علوم مديريتي را از قرآن وسنت استخراج كرد كه اين ادعاهم به نظر ما درست و دقيق نيست .
ما نظريه اي با عنوان نظريه عقلانيت اسلامي مطرح كرده ايم . وقتي سخن از عقلانيت اسلامي گفته مي شودمنظور چيست؟ هر مدلي از عقلانيت زاييده حداقل ۶ فلسفه مضاف است .
فلسفه هستي – فلسفه معرفت – فلسفه فهم
فلسفه انسان –فلسفه دين – فلسفه اجتماع .
فلسفه هاي مضاف اقسامي دارند. برخي مضاف به حقايق اند ،برخي مضاف به علوم هستند.
بحث اصلي ما در رابطه با فلسفه هاي مضاف به حقايق است كه بسيار فراوان هستند شايد حدود ۴۰ نوع باشد كه ما در مورد ۶ عدد از اين فلسفه ها بحث مي كنيم .
اين ۶ فلسفه، مدل عقلانيت ما را مي سازد . يعني روش شناسي معرفت وانديشه هاي بنيادين ما را تامين مي كند. باتوجه به اين ۶ فلسفه مضاف به حقايق مدل هاي مختلف عقلانيت وجود دارد :
عقلانيت اخباري گري ، عقلانيت اعتزالي ،عقلانيت اشعري ، عقلانيت سينوي ،عقلانيت اشراقي ، عقلانيت صدرايي ،عقلانيت صوفيانه
كه همگي در جهان اسلام اتفاق افتاده و من معتقدم از قرن ۶ هجري به بعد مدل عقلانيت صوفيانه برجامعه ما حاكم است وآغاز گر اين حركت ابوحامد غزالي است؛ پس از او كساني مثل شيخ اشراق ، ملا صدرا ، ابن عربي هم مدل عقلاني دارند؛ اما حاكميت عقلانيت صوفيانه نگاهش به طبيعت و دنيا مثبت نيست. بيشتر به عالم مثال و عقول و مجردات توجه دارد.
لذا وقتي شيخ اشراق وجود را تقسيم مي كند؛ هستي را به نور و ظلمت تقسيم مي كند. عالم طبيعت: عالم ظلمت وعالم نور ،عالم مثال وعقول ومجردات نيز در تقسيم بندي وي به چشم مي خورد .
جناب ابن عربي در مدل عقلاني خود نيز نسبت به طبيعت روي خوش نشان نمي دهد همچنين ملا صدرا .
ملا صدرا سعي مي كند تمام بحث ها را الهي كند، حتي حركت و زمان را از طبيعت گرفته ودر فلسفه خود تبيين مي كند . حتي از بوعلي سينا ايراد مي گيرد كه چرا با اين همه تنوع وعلم ،وقت خودرا صرف كذا وكذا كرد . بايد بيشتر وقت خودرا صرف بحث هاي كلان وهستي شناسي مي كرد .
مقصود من از تصوف نگاه عرفاني است كه يك نگاه كل نگرانه است ونگاه جزء نگرانه را نفي مي كند. لذا شما متوجه مي شويد كه از قرن ۶ به بعد ما افول تحولات علمي را داريم. اگر در اين مرحله كساني مثل خواجه نصير الدين طوسي درقرن۷ تحول ايجاد مي كند براي اين است كه احياء مجددي نسبت به عقل سينوي داشت .اگر در قرن ۱۱ شيخ بهايي تحولاتي انجام داد بخاطر عقلانيت فقهي بود . چون عقلانيت فقهي جزء نگرانه است .
بنده معتقدم تمام مدل ها عقلاني ما در طول تاريخ عقلانيت اسلام ناب نيست .اگر چه هر كدام داراي امتيازاتي هستند اما نقدها واشكالاتي هم دارند. اگر بخواهيم توسعه ياتضييق معرفت ديني و علمي واجتماعي پيدا كنيم نقش اساسي را مدل عقلانيت ما برعهده دارد وتا زماني كه مدل عقلانيت ما متحول نشود تحول علمي صورت نخواهد گرفت .
تحول مدل عقلانيت به اين است كه تكليف فلسفه هستي- فلسفه فهم- فلسفه انسان – فلسفه دين وفلسفه اجتماع را روشن كنيم .
اعتقاد بنده براين است كه درحوزه مديريت هم بايد چنين تحولي صورت گيرد . كساني كه به دنبال تحول مديريت اسلامي هستند، بيش از آنكه به فكر استخراج آموزه هاي ديني مديريت از قرآن وسنت كه عمدتا همراه با تفسير به راي وتاويل گرايي است باشند ،مي با يست دتبال روش ديگري باشند؛چرا كه در آن روش آموزه هايي ازمديريت ديني پيدا كردند سپس به دنبال شواهد وآياتي در قرآن وسنت هستند تا بگويند فلان سخني كه يك انديشمند غربي گفته در نهج البلاغه ۱۴۰۰ سال پيش توسط حضرت علي بيان شده است.
تمام عزيزاني كه درحوزه مديريت اسلامي كتاب نوشته اند تلاش كرده اند تا مديريت علمي غرب را با آموزه هاي ديني تطبيق كنند. حرف جديدي نزده اندچون كار را ازآغاز شروع نكرده ايم وقبل از اينكه كار را تشخيص دهيم به سراغ انجام كار رفتيم .
ما مدل عقلانيت خودرا در بحث مديريت وعلوم انساني روشن نكرديم . لذا اين سخن حضرت آيت الله جوادي آملي كه مي فرمايند« ما بايد كليات را از قرآن وسنت استخراج كرده وبا عقل به استخراج جزئيات بپردازيم» حتي اگر سخن درستي باشد، در ميانه راه است و مورد بحث ما بسيار مبنايي تر از اين است .
تمام شما كه دانشجو واستاد مديريت هستيد مستحضريد كه وقتي در بحث ارزشيابي ونظارت و سبك هاي مديريت سخن به ميان مي آيد بدون شك مدل انسان شناسي تاثير گذاشته است . و بدون مدل معرفت شناسي نمي توانيم به مدل انسان شناسي برسيم. اولين پرسش در انسان اين است كه معرفت در انسان چيست؟ آيا ما رئاليستي فكر كنيم يا ايدئاليستي ؟آيا رئاليست پيچيده هستيم يا رئاليست خام يا شبكه شبكه اي ؟
امروزه بحث هايي در فلسفه ذهن مطرح مي شود كه بنده اين بخش را جزئي از بحث هاي فلسفه معرفت مي دانم وكاملا تاثيرگذار در بحث هاي مديريت است . باتوجه به پيشنهادي كه بنده در مورد عقلانيت اسلامي دارم معتقدم به نظر نگارنده از چهار جهت مي توان مديريت ديني را تبيين كرد .
۱-تاثير مباني اسلام همچون انسان شناسي اسلامي از جمله پذيرش روح آدمي وتجرد آن – اختيار – اراده وانتخاب گري انسان وآياتي كه در باب سفارش گري و نكوهش انسانهاست وجهان بيني دنيا وآخرت شناسي اسلامي بر مديريت .
امروزه علوم انساني برخلاف سخنان POSITIVIST ها صرفا قصد تبيين عليتي ندارد . بلكه قصد تفسير پديده ها را دارد. شما در اين جا بايد مبناي هرمنوتيكي و فلسفه فهم داشته باشيد . بايد ابتدا مشخص كنيد كه آيا يك هر منوتيك اسلامي داريد يا هرمنوتيك گادامر يا هر منوتيك ديلتاي يا هر منوتيك شراين ماخر است . تمام اين روشنفكران كه هرمنوتيك را پذيرفته اند ومنكر مديريت اسلامي هستند مبناي آنها هرمنوتيك گادامر است .معلوم است كه براساس اين مبنا بايد مديريت اسلامي را كنار بگذاريم ،چون مبناي آن نسبي گرايي در فهم است . هر چند شخصيت هايي مثل هاگرماكس –كلوزه در غرب هم اين را نقد كرده اند اما به هر حال آن مبنا از مديريت اسلامي چيزي نمي داند . پس بايد تكليف اين مباني روشن شود
۲- تاثير اهداف سالم بر مديريت بويژه سعادت انسانها و قرب الهي و نقش آنها در تعيين اهداف سازماني . اهداف سازماني بايد آن قدر نزديك باشدكه بتوانيم سازمانها را باآن اهداف ارزيابي كنيم . مثل سند چشم انداز ؛
وقتي آقايان در مجمع مصلحت نظام با چهار مولفه نوشتند. جايگاه اول علمي – اقتصادي و تقويت روابط با جهان اسلام و روابط بين الملل را گرفت . وقتي خدمت مقام معظم رهبري ارائه شد آقا فرمود يك مولفه كم دارد وآن اين است كه اين مولفه ها بايد با رويكرد اسلامي انقلابي انجام بگيرد .
الآن ما جايگاه دوم را داريم وتركيه جايگاه اول را ومصر جايگاه سوم را دارد. وقطعا مصر به اين زودي ها به ما نمي رسد . ما نزديك به تركيه هستيم در برنامه ۲۰ ساله كه ۳ سال آن گذشته ، در سال ۱۴۰۴ بايد از تركيه جلو بزنيم . شاخص مهم درجايگاه اول علمي منطقه قطب هاي علمي هستند . وما بايد تعداد قطب هاي علمي خود در دانشگاه را مشخص كنيم.الآن حساب كرده اند بيش از ۱۰۰ قطب علمي در دانشگاه ها است . يعني دانشگاه امام صادق با اين همه عظمت يك قطب علمي ندارد . دانشگاه تهران با آن گستردگي ظاهراً ۴ يا ۵ قطب علمي دارد. در كل كشور صد وچند قطب علمي نيست .
قطب علمي يك گروه علمي هستند كه حداقل ۷ استاد و دانشيار داشته باشد تا در يك موضوع خاص كار پژوهشي بكنند و حرف اول را بزنند.
الآن قطب هاي علمي تركيه از ما بيشتر است . البته اگر كشورهاي منطقه را با آمريكا و كشورهاي اروپايي مقايسه كنيم فاصله زياد است .
الآن درآمريكا حدود ۴۰۰۰ قطب علمي است كه ۲۵۰۰ قطب آن علوم انساني اند. در ايران حدود ۱۰۰ قطب علمي داريم كه ۷۵ تادر حوزه علوم طبيعي اند وبقيه درحوزه علوم انساني است كه اين علوم انساني هم هنوز داراي مجوز قطعي نيست مگر ۳ يا۴ تا ازآنها .
به قول مقام معظم رهبري كه در سخنراني خود در سمنان فرمودند سند چشم انداز ۵۰ ساله اخير خاورميانه را آمريكايي ها توسط همين علوم انساني نوشته اند. ظاهرا قطب علمي در زمينه مديريت نداريم .
اين آمارها و گزارش ها را ازگروه بخش قطب هاي علمي وزارت علوم گرفته ام . زماني كه درحال نظريه پر دازي بوديم گزارش آن توسط وزارت علوم داده شد . فرضا ما قطب هاي علمي هم راه انداختيم ودر سال ۱۴۰۴ فرضا ۲۰۰ قطب علمي كه ۵۰ قطب آن درحوزه علوم انساني است داشتيم . ۳ قطب هم درحوزه مديريت تحقق پيدا كرد . تازه به مديريت علمي كه در غرب است مي رسيم. با چه مدل از عقلانيت اسلامي. قطعا بايد به تاثير اهداف اسلام به مديريت هم توجه كنيم .
۳- تاثير نظام ارزشي اسلامي واخلاق كارگزاران وانواع مديريت دولتي بازرگاني- صنعتي- كشاورزي – نظامي .
توجه داشته باشيد كه به هر حال بين فقه واخلاق و علم مديريت تفاوت وجود دارد ولي بدون شك فقه واخلاق مديريت برعلم مديريت تاثير دارد .
۴-كه بسيار مهم تر است :آموزه هاي اسلام در زمينه شرايط وويژگيهاي مديران ،آفات مديريت ،سبك مديريت والگوهاي مديريتي كه ازآيات وروايات وسيره اسلام بدست مي آيد.
قطعا در زمينه برنامه ريزي – ارتباطات نظارت وكنترل قابل استفاده است اما معناي آن كنار گذاشتن روش تجربي و تعطيل كردن تعقل نيست. بايد از شيوه هاي تجربي استفاده كرد .
اما يك نكته روش شناسي بيان كنم مخصوصا اين سئوا ل را براي عزيزان طلبه كه دروس حوزوي هم مطالعه مي كنند ، اين يك پروژه تحقيقاتي است وجا دارد كه يك آيين نامه دكترا بشود وبايد ثابت شود آيا آموزه هاي پيشوايان دين ما درعرصه مديريت جزء ذاتيات دين است يا عرضيات دين، ثابتند يا موقت ؟آيا اميرالمومنين به عنوان يك حاكم اسلامي به اعتبار مقتضيات زمان سبك مديريتي خاصي پياده كرد يا اين يك سبك ثابت است ؟يا ثبات و متغيرات آموزه هاي مديريتي اسلام نياز به تحقيق اساسي دارد واجتهاد مي خواهد .عين همان بحث هايي كه در اصول فقه براي مسائل متعارف فقهي «از طهارت تا ديات»داريم .
صرفاً مولفان كتاب هاي مديريتي فرموده هاي امام علي – امام صادق –امام باقر و… رافرموده اند.
مثلا توصيه اخلاق مديريتي و اين كه مدير عجله و شتاب زده عمل نكند، از زمان بهره ببرد و يك سري توصيه هاي اخلاقي و فقهي و علمي . اما اين مبناي روش شناسي تفقه در دين را هم بايد روشن كرد . اين خلاصه اي از بحث بود.
ابتدا آمديم ديدگاه خودرا در باب علوم انساني سپس در باب علم ديني مطرح كرديم. در مرحله سوم تطبيق برمديريت اسلامي كرديم .
و معقتد برنظريه عقلانيت اسلامي هستيم وبراي توليد مديريت اسلامي بايد با چهار شاخصه بيان شده فعاليت كرد .البته اين تئوري ها پس از نقد وبررسي توسط عالمان و پذيرش اين انتظار كه حتما در يك نظريه بايد به اجماع ۱۰۰% برسيم شدني نيست، اما اگر جمعي يك نظريه را پذيرفتند حتما بايد آن را درمرحله تجربه وعمل قرار دهند و كار توليد علم را شروع كنند ونظريه هاي درون علمي حاصل شده هم بايد به تجربه وآزمون مديريتي قرار داده شود تا بفهميم چقدر جواب مي دهد مثل ساير نظريات علمي كه انديشمندان غربي انجام دادند.
پرسش وپاسخ :
سئوال: لطفا در صورتي كه با مباحث ارائه شده توسط حجه الاسلام دكتر نقي پور فرآشنايي داريد، به نظر شما ديدگاه ايشان هم تطبيق آموزه هاي مديريتي غربي وآموزه هاي اسلام است . ودر صورت امكان نقد و بررسي مختصر از ديدگاه ايشان داشته باشيد .
پاسخ :
اشكال من به شخص خاصي نيست. بنده تمام كتاب هاي تاليف شده در مديريت اسلامي را مشاهده كرده ام همگي از بهره نبردن ازعقلانيت اسلامي و بي توجهي به مباني تئوريكي مديريت غربي رنج مي برند. لذا في الجمله گرفتار تطبيق شده اند. البته بنده راي متفاوتي با آقاي فرهنگستان كه براي شما صحبت خواهند دارم . اين ها به شكلي تاثير مباني را بيان مي كنند كه گويا مديريت اسلامي جديدي پيدا مي شود كه هيچ گزاره مشتركي با مديريت غربي نخواهد داشت. من اين را نمي گويم،بلكه معتقدم اگر شما به توليد مديريت اسلامي باتوجه به عقلانيت اسلامي برسيد ممكن است حتي ۵۰ درصد هم مشترك باشد ولذا گاهي اوقات بعضي از تفاسير آيات روايات هم اگر چه هماهنگ با نظريات غربي هاست ولي نبايد آن را تفسير به راي تلقي كرد .
لذا اگر هم اين اشكال تفسير به راي بنده را نپذيرند قاعدتاً بايد بپذيرند كه هيچ كدام از اين آقايان به مباحث متا فيزيكي وتئوريكي توجهي نكردند، يعني مدل عقلانيت اسلامي را نشان ندادند.
اين سئوال را از خود بپرسيد كه آيا مديريت غربي متاثر از عقلانيت خودش هست يا خير؟ آيا مدل عقلانيت غربي با مدل عقلانيت ما تعارض دارد يا خير ؟ اين معادله دو معلوم دارد ويك مجهول .مجهول اين است كه آيا مديريت علمي با مديريت ديني تفاوت نخواهد داشت ؟ جواب مثبت است .اما موجبه جزئيه است وبه نظر بنده هيچ كدام ازآقايان اين زاويه ديد را باز نكرده اند. درحال حاضر بهترين نوع عقلانيت وشاخصه هاي مربوط به آن چيست ؟ تمام مدل عقلانيت زاييده اين ۶ فلسفه مضاف است .
بنده نزديك ترين مدل از مدل هاي عقلانيت درجهان اسلام به اسلام راعقلانيت سينوي مي دانم. گرچه فلسفه ملا صدرا را كه حوزه تخصص بنده هم هست معتقدم كه در بخش الهيات بسيار توانمند و قوي است . اما فلسفه ملا صدرا با اين وضعيتي كه هست نمي تواند عقلانيت با منشاء توليد علوم انساني ازجمله مديريت به ما بدهد. عقلانيت سينوي كارآمدتر است اما معناي آن اين نيست كه آن را ۱۰۰% قبول دارم . ما هميشه در برنامه ريزي علمي بايد دو كار كوتاه مدت وبلند مدت وميان مدت انجام دهيم . كار كوتاه مدت ما در زمينه مديريت اسلامي فعاليت هاي آقاي الاتاس است شما استاد و دانشجوي مديريت هستيد تحقيق كنيد تا بفهميد كدام يك از سبك ها ومدل هاي مديريتي به ما نزديك تر است . همان را تهذيبي بررسي كنيد . فعاليتي كه در مالزي درحال انجام است ميان مدت است . كه بايستي توسط يكي از اين مدل ها، با عقلانيت موجود به توليد مديريت اسلامي بپردازيم .اما كاربلند مدت اين است كه ما به تاسيس يك مدل عقلانيت جديدتري برسيم كه مشكلات عقلانيت سينوي را هم نداشته باشد، ولي در توليد علم عقلانيت سينوي راكارآمدتر ازعقلانيت صدرايي مي دانم . لذا وقتي آقاي سلمان صفوي ازآقاي نصر پرسيد حكمت ملا صدرا كه با فلسفه دكارت با هم مطرح شدند،اما فلسفه دكارت منشاء تحول علم در اروپا شد ولي فلسفه ملا صدرا اين نتيجه را در پي نداشت ؟آقاي نصر جواب مي دهد ما بايد خدا را شكر كنيم كه چنين اتفاقي نيافتادوگرنه ما بايد آسيب هاي دنياي مدرنيته را هم متحمل مي شديم . چه كسي گفته هر مدل عقلانيتي سر از مدرنيته درمي آورد . كساني كه رويكرد تاريخي بر فلسفه اسلامي دارند. ممكن است اگر عرض بنده را درمحضر اساتيد بزرگوار مطرح كنيد، نپذيرند ولي كسي كه رويكرد تاريخي به فلسفه اسلامي داشته باشد متوجه مي شود كه ما ازچه زماني افول علمي داشته ايم . همين مطلب را در غرب هم پياده كنيد. چرا غربي ها پس از ارسطو افول علمي داشتند ۸۰۰ سال دوره هانيزم بود وپس از آن از سال ۴۰۰ ميلادي تا قرن ۱۳ ميلادي قرون وسطي دوره افول فلسفه اسكولاستيكي بود.
آغازتحول علمي در غرب از قرن ۱۳ ميلادي بود كه آقاي توماس اكونياس با فلسفه ابن سينا و سپس ارسطو ( با ابن سينا از طريق ابن رشد وسپس از طريق ابن سينا با ارسطو) آشنا شد و توسط آنها زمينه هاي تحول علمي را در آساگليناس شروع كرد كه در قرن ۱۵ خود را نشان داد. ولي چون دين مسيحيت مملو از تعارض علم و دين وعقل ودين بود عقلانيت ارسطويي و سينوي تبديل به عقلانيت مدرنيته شد .
عقلانيت مدرنيته اين آفت ها را داردكه به تعبير حضرت امام، غرب متوحش را درست كرده است واين زاييده عقلانيتش است .
اما هر عقلانيت مولد علم همان كار كرد منفي عقلانيت مدرنيته را نخواهد داشت . من معتقدم در غرب عقلانيت صوفيانه وقتي رشد ونمو پيدا كرد افول علمي داشت و با كنار رفتن آن رشد علمي انجام شد واين كار توسط توماس اپيانوس انجام شد . البته او توجه داشت كه ما بايد نگاه جزء نگرانه وكل نگرانه را داشته باشيم . عقلانيت صوفي گرايانه فقط نگاه كلي داشت . البته بايد كار اصلي را فلاسفه شروع كنند اما نه در اتاق دربسته بلكه در صورت ارتباط وسيع با دانشمندان علوم انساني.
بايستي يك بررسي مرتبط هرمنوتيكي بين علوم ديني و فلسفه انساني ايجاد شود كه اين فلسفه كارآمد شود.والا آن هم مثل نظام هاي فلسفي ديگر در مسائل سياسي واجتماعي جامعه بي كفايت خواهد بود .
مثل فلسفه ملا صدرا ، چون درگير مسائل سياسي اجتماعي نشده است . ملاصدرا با تمام عظمتي كه دارد وتوانايي در پاسخ به شبهات كلاس كه در دوره نقد ماركسيست ها ودوره نقد شبهات كلامي بوده است.
اما در توسعه علوم مديريتي سياسي اجتماعي توانمند نبوده است .
حتي حرفهاي ملا صدرا در اواخر شواهد الروحيه –مظاهر الهيه –همان حرف هاي خواجه نصير الدين طوسي در اخلاق الهي است . همان حرف هاي فارابي دركتاب آراء اهل مدينه الفاضله است . وحرف هاي مسكوي .حرف جديدي ندارد چون فلسفه او در اين عرصه مولد نيست . اما درعرصه الهيات بسيار قوي است .
يعني انتظار ما از بحث هاي ملاصدرا بايد در بحث كمال الهيات باشد . لذا براي پاسخ گويي به شبهات قديم بايد از حكمت متعاليه ملا صدرا استفاده كرد . اين ديدگاه نسبت به مدل هاي عقلانيت ،تاريخ عقلانيت رابه ما نشان داده است. يعني بنده تاريخ فلسفه اسلامي وغرب را به طور كامل كار كرده ام . با اين كه قبلا خود م چندين بار آنها را تدريس كرده بودم اما مي خواستم ببينم چه مقطعي مدل عقلانيت توسعه ساز بوده يا نبوده است .
لذا اگر كاربلند مدت انجام مي دهيم عقلانيت اسلامي جديدي را بايد بسازيم ولي اگر قصد طي راه ميانه هستيم عقلانيت سينوي در اين جهت كارآمدتر از صدرايي است هر چند كه عقلانيت صدرايي در الهيات بالمعناي اخص از سينوي كارآمدتر است .
سوال: نظرتان درمورد عقلانيت سينوي چيست ؟همان بود كه عرض كردم .
سوال: كل صحبت جناب عالي مبتني براين بود كه بفرماييد عقلانيت اسلامي فقط فقهي است ولاغير؟
جواب: حرف من اصلا اين نبود بلكه گفتم مدل عقلانيت فلسفه هستي –معرفت- فهم- انسان دين واجتماع است . فقه يك بخشي از فلسفه دين است . فقه مديريتي را نبايد با علم مديريت يكسان دانست كه برخي ازآقايان طوري مديريت اسلامي را مطرح كردند كه همان بحث هاي فقه مديريتي است در صورتي كه غير از اين است . كما اين كه اخلاق مديريت با فقه وعلم مديريت متفاوت است .
سئوال: امروزه درجهان به روش هاي مختلفي تصرف ترويج شده واز سوي جوانان هم استقبال مي شود آيا اين رواج، روندي براي عقب ماندگي علمي وعملي جامعه نيست كه از سوي افراد وابسته يا كم فهم جامعه حتي از سوي آلمانديني ترويج شود؟ يقينا همين طور است من نمي خواهم از تئوري توطئه نام ببريم . اما علت اين كه دردهه اخير تصوف درجامعه ما روند تصاعدي يافت وعلاوه بر تصوف بومي مثل فرقه گنابادي ها –فرقه ذهبيه واهل حق –مكتب خاك ………….
فرقه هاي جديدي مثل فرقه اشوك ، كنكار، تاي بابا، مهر بابا ، رام الله و………… پيدا شدند ودر دبيرستان تيزهوشان CD پخش كرده و نسل جوان به سمت اين فرقه ها هجوم مي آورند. برخي به عنوان عرفان حلقه اي، عرفان اسلامي را مطرح مي كنند بدانيد كه استعمار پشت اين قصه است . چون تمام قطب هاي فرقه هاي صوفيه ما در اين ۱۵۰ ساله اخير خرما سونر بودند. فرقه هاي صوفي بسيار خطرناكند چون در ۱۰ سال اخير ما متوجه توسعه شده ايم . اين بحث مديريت شبكه علمي ونقشه جامع علمي و سند چشم انداز ومهندسي فرهنگي ونهضت نرم افزاري مقوله هاي مربوط به اين ۱۰ سال اخير است .
۱۰ سال است جامعه ما به لطف الهي توسعه را درك كرده وكارهاي ارزنده اي هم انجام شده است.ساده ترين وپايدارترين روش براي جلوگيري از توسعه علمي ترويج عقلانيت صوفيانه است . كه بدون ايجاد درگيري واصطكاك به اهداف خود مي رسد . صرف نظر از تعارضي كه بين فرقه هاي صوفيه واسلام است . حتي اگر تعارض هم نداشته باشد امادرهر حال رويكرد عقلانيت صوفيانه كل نگر است . نه جزء نگر وما بدون عقلانيت جزء نگر نمي توانيم تحول علمي داشته باشيم . البته عقلانيت جزء نگر نافي عقلانيت كل نگر به عقلانيت مدرنيته منتهي مي شود كه آسيب هاي خودرادارد. ما نياز به عقلانيت جامع كلي وجزئي داريم .
سئوال: تاثير بينش و موانع روش ، مدل عقلانيت در دانش در مقام ثبوت پذيرفته و واضح است واما در مقام اثبات چطور؟
درمقام اثبات مثل نقد مباني. تئوري هاي موجودچگونه مي توان آنها را به مباني ريشه اي خود بازگرداند؟
درمقام تثبيت چطور مي توانيم آگاهانه وعاملانه دانشي مبتني بر بينشمان پايه ريزي كنيم ؟چون هيچ گاه در تاريخ دين اتفاق اگاهانه وعاملانه رخ نداده است .پاسخ : اين پرسش مبتني بر بحث مهمي در فلسفه علم است كه آيا علم روشمند است يا خير . اگر اين عزيز مبناي FAIRIA BEND را قبول دارد حق با ايشان است يعني معتقد به ضرورتي است .اما اگر معتقد به روشمندانه بودن علم باشد وآگاهانه است گرچه عوامل غير آگاهانه هم تاثير دارد اما اصل متادولوژي علم را پذيرفته باشد بنابراين يقينا روش شناسي تاثير دارد اما اين كه در مقام اثبات چه كنيم ،عرض كردم خدمتتان لطف كنيد هر يك از شما يك تئوري مديريتي را انتخاب وكالبد شكافي كنيد ومباني متا فيزيكي آن تئوري را از تئوري پرداز بدست آوريد . امكان ندارد كسي پياژه را بشناسد وكانت را هم بشناسد ولي تاثير كانت بر پياژه ، را بيان نكند. ميتوان منشأ اين نظريات را بررسي كرد . سپس بامباني متافيزيكي وعقلانيت اسلامي تئوري سازي كرد ه وآن را تجربه كنيد . غربي ها هم همين كار را انجام دادند به نظر من راه ميان بري كه آقا فرمودند همين است يعني ما درهر دانشي اين عمل را انجام دهيم .هميشه فيلسوفان بارويكرد جديد با دانشمندان مديريت يا علوم انساني مرتب ارتباط داشته باشند تا بتوانند به نتيجه برسند. اين تجربه را با برخي ازدوستان رشته اقتصاد وعلوم سياسي داشتم .برخي ازدوستان همين دانشگاه هم ، موسسه امام خميني و با عزيزان علوم سياسي اين بحث راتجربه كرديم بسيار واضح آبشخور اين تئوري ها مشخص مي شود.
علم اقتصاد ازهمه علوم انسانسي رياضي تراست وهيچ دانشي به اندازه اقتصاد رياضي نشده .درمديريت كار بسيار سهل تر است چون هنوز مثل اقتصاد ، رياضي نشده وچون مديريت بيش از اقتصاد مصرف كننده است ، بسياري از علوم غيره استفاده مي كنند.
سئوال: شناخت فلسفه مضاف نيازمند عقلانيت است ، اسلامي باشد يانباشد.پس در شناخت عقلانيت وفلسفه .مضاف هركدام نيازمند ديگري است .
پاسخ : شما بين عقل و عقلانيت شباهت قائل شده ايد درحال كه با هم تفاوت دارد . اين كه فلسفه مضاف زاييده عقل هستند صحيح است اما عقلانيت غير از عقل وروش عقلي است .
اگر گفته شود ما بايد فلسفه هاي مضاف را از عقل وروش عقل بگيريم درست است، اما خود روش عقلي ؛ بايد روشي عقلي اسلامي باشد ما يك روش عقلي اسلامي داريم كه ازآن فلسفه مضاف توليد شده واز فلسفه ها مدل عقلانيت شكل مي گيرد .
سئوال: اشكال برنظريه مختار حضرت عالي ادل دليله شيء وقوعه بحث لا تنقض اليقين هيچگاه تمثيل نيست بلكه تنقيح مناط است وتنقيح مناط تمثيل نيست .
پاسخ : تنقيح مناط كشف علت است از كجاي لا تنقض اليقين علت بدست آمده است كه تمام كليات همه علوم در قرآن و سنت است .
قضيه ادعاي مصدر به سور وموجبه كليه است .همه كليات همه علوم در قرآن است . ازكجاي اين عبارت علت اين ادعا بدست امده ،ابدا تنقيح مناط نيست بلكه همان تمثيل است .
اين همه آيات در قرآن راجع به حركت كشتي ها وبا د و باران و………… داريم اگر دانشمندان بررسي كنند مي توانند علم كشتي راني را از قرآن استخراج كنند اين يك ادعا است . اگر كسي بگويد اگرما با عقل تجربي هم تجربه اي انجام داديم اين ديني است .
كه اقاي جوادي آملي مي فرمايند. سوال ما اين است كه غربي ها هم با عقل تجربي نتيجه گرفتند ،پس همه علوم ديني است همين علومي كه سكولار هستند بايد ديني شوند. به تعبير ديگر نظريه شيخ به استاد جوادي آملي ناقص مطرح شده است . انشاء الله كه دوستان توضيح خواهند داد .
به نظر بنده نظريه شيخ الاستاد يا يك طرفش ادعاي وجود دين حداكثري را دارندكه از اصول همه كليات بدست بيايد كه اين ادعاي بي دليلي است . طرف ديگر نظريه ايشان سر ازعلم سكولار در مي آورد .ايشان ادعادارند هر تجربه اي كه با اين عقل تجربي كسب كرديم ديني مي شود. عقل تجربي خود يك سري مباني متا فيزيكي دارند بدون توجه به آنها نمي توان تجربه ديني داشت واستاد به اين مباني متا فيزيكي توجهي نداشته اند.اين اشكال بنده رادوستان حمل به كم علمي من بگذاريد ما از سال ۶۸كه حضوراً خدمت آيت الله جوادي آملي رسيدم از قبل از نوارهاي ايشان بهره مي بردم. ايشان از سال ۷۴ به اين بحث ها توجه داشتند در شريعت وآينه معرفت وتفسير بيان كرده اند . در جلسات خصوصي در خدمتشان بودم ومفصل بحث دادند در برخي از پيام ها به همايش ها اين مباحث مطرح شد . اما شاگرد كند ذهن بودم هر چه استاد مي گويد نمي فهمم.وبه هر حال اگر توصيه ها و وضعيت بحران علمي جامعه ما نبود شايد اين جسارت را به خود نمي دادم كه نفهمي خود را در اين جلسات عرض كنم ما نبايد با علم تعارف كنيم .خواهش من اين است كه تقليد كنار رفته كار علمي جديد انجام دهيم وبه نظر مدون جامعي برسيم وبه نظر بنده ادعاي استاد بزرگوار مادليل محكمي ندارد . برخي از پيش فرضهاي ما دليل نيستند و قاعده نيستند ولي برخي ازآنها قاعده اند براي هر حرفي مقدماتي وجود داشته اين مقدمات پيش فرض هاي مدلل واستدلال ما هستند. اما برخي پيش فرضها استدلال و دليل نيست بلكه علت هاست . مرحوم ملا صدرا وقتي فلسفه خود را مطرح كرد تا ۴۰ سالگي تابع استاد خود ميردامادواصالت ما هوي بود .پس از آن به نقد حكمت يماني ميرداماد پرداخت و فلسفه حكمت متعاليه را راه انداخت در فضاي حاكم آن قدر ميرداماد نفوذداشت كه شاگردان او مثل رجب علي تبريزي ملا صدرا را مسخره مي كردند. علت اين كه ملا صدرا مجبور به رفتن به كهك شد فقط دعوا با فقها نبود . بلكه از مهم ترين عوامل هجرت هم رشته اي هاي خودش بود. فلاسفه زمان خودش او را تحمل نمي كردند. چون حجاب ميرداماد وحجاب جواني ملاصدرا باعث شد حرف را نپذيرد ۶۰سال طول كشيد . ملا صدرا ۲ داماد داشت فيض و فياض كه اهل علم بودند و ۲ پسر داشت ابراهيم كه گرايش اخباري گري پيدا كرد . فياض لاهيجي گرايش هاي اصالت ماهوي ومتكلمي و فيض گرايش عرفاني و اخلاقي پيدا كرد . يعني حتي شاگردان ودامادهاي ملا صدرا هم راي اورا نپذيرفتند. ۱۶۰ سال بعد درحوزه تهران فلسفه ملا صدرا احياء شد. افرادي مثل آقا علي حكيم وحاجي سبزواري باعث مطرح شدن فلسفه ملا صدرا در اين حدود ۲۰۰ سال شد وتمام بزرگاني كه فلسفه ملا صدرا را تدريس كردند يا تعليقات وحاشيه هاي تاليف كردند يا شرح داده اند ؛به ندرت كساني مثل آقا علي حكيم فلسفه ملا صدرا را در بخش هايي با دكارت مقايسه كرده است .اگر كل حواشي حاجي سبزواري در اسفار يا در منظومه و شرح منظومه بررسي كنيد درهيچ جا نقدي برملاصدرا ندارد.
همگي شرح است يعني همه از شارحان ملا صدرا بودند. علم اين طوري پيشرفت نمي كند .
از شرايط توليد علم اين است كه ما علتها را كنار بگذاريم .حجاب محاصرات وبزرگي بزرگان در فهم ادعا و استدلال دخالت ندهيم واستدلال ها را با منطقي كه داريم ارزيابي كنيم .
سوال شفاهي:
پاسخ ، ايشان، يك فلسفه شدن تاسيس كردند. از فلسفه شدن، نظام ولايي در عرصه توليد علم ومديريت اجتماعي بدست مي آيد.
فلسفه شدن آقاي سيد محي الدين ومير باقري كه دنبال كردند يك بحث سلبي دارد كه نقدهايي بر ملا صدراو حكمت متعاليه است ؛يك بحث ايجابي دارد كه فلسفه شدن را مطرح كرده است .
و بهتر است يك جلسه آقاي مير باقري اين بحث را براي شما مطرح كنند ونشست هايي همراه با نقد وگفتگو بر پا شود. تا كاستي ها واشكالات مطرح شود. ما جلساتي با اين دوستان داشته ايم كه جزوه پياده شده اين جلسات موجود است .وما برخي از ابهامات ونقدها را براي اين فلسفه شدن طرح كرديم اما متاسفانه جلساتمان ناتمام ماند. حداقل اشكال كه وجود دارد اين است كه چون اين فلسفه نظريه صدق وكذب را قبول ندارد ودر حوزه معرفت شناسي نظريه حق وباطل را پذيرفته منجر به نسبي گرايي مي شود. اشكال ديگر اين كه اين فلسفه ومدل عقلانيت اين آقايان خام است . ونياز به تلاش بيشتري دارد. توصيه من به دست اندر كاران اين است كه امكانات بيشتري براي نتيجه دهي زودتر در اختيار عزيزان قرار دهند. حتي اگر ما آن را به لحاظ تئوريكي قبول نداشته باشيم .بايد حتما چندين آزمايشگاه علمي درحوزه علوم تاسيس كنيم با امكانات لازم و نتيجه مهم نيست . با وجودنقدهاي متعدد بايد به اين عزيزان فرصت داد تا فعاليت هاي خودرا پيش ببرند.تصوري كه آيت الله حسن زاده آملي دارند با تصور موجود با علم مدرن متفاوت است ما براي داشتن تصور از علم بايد بدانيم علم مدرن چيست . براي علم مدرن ويژگيهايي خاص مطرح است . لذا برخي از پاسخ هاي ايشان نشان مي دهد كه از علم مدرن آگاهي دارند مثل در پاسخ به سئوال وجود يا عدم وجود تعارض بين علم ودين مي فرمايند امكان ندارد بين علم ودين تعارض وجود داشته باشد . مي پرسند پس تعارض هاي علمي چيست ؟ مي فرمايند اين ها اصلا علم نيست . پس علم چيست ؟ به هر حال دنياي غربي آن را علم مي نامد شما بايد تلقي واحدي از علم كنيد اين منحل كردن مسئله است نه حل كردن آن . بايد بفهميم دنياي مدرن از علم چه تعريفي دارد. حتما بايد ديدگاههاي مطرح شده در فلسفه علم را بدانيم برخي سئوالات دوستمان مبتني بربرخي تئوري هاي فلسفه علم بود حتي ممكن است نويسنده به اين مسائل اين توجه را نداشته باشد بايد براي ارائه نظريه جديد اين مطالب را دانست .











